تزویر و ریا

تا حالا براتون پیش اومده به خاطر شرایط خاص احساس واقعی‌تون رو با طرف مقابل به اشتراک نگذارین؟

مثلا شروع می‌کنید به گفتن نارضایتی‌هاتون که طرف می‌زنه زیر گریه و بحث به حاشیه میره و شما دچار خود سانسوری میشین :-|

در فرهنگ وزین ما بهش میگن مراعات احوال مخاطب و مودب بودن، ولی من هر وقت انتخابم این هست که احساس واقعی‌ام رو در لایه‌های زیرین دفن کنم به شدت حس دو رویی و تزویر و ریا می‌گیرم :-/

۱۳
۱۹ دی ۰۲:۵۲ فاطمه .ح
بلی شده. البته برای افرادی که برام مهم هستن این‌کارو می‌کنم چون حال و احوالشون از گفتن اون حرفام برام مهم‌تره. اول خوبشون می‌کنم و بعد سر یه فرصت بیان می‌کنم.
البته یکی دو تا چیز بوده که هیچوقت بیان نکردم، اونم چون فرد مقابل خیلی برام مهم بوده. الآن که تو موقعیت‌ام، نمی‌دونم قراره پشیمون شم یا نه، اما تا جای ممکن خودمو منعطف می‌کنم، ایراداتی که گفتنی هست رو می‌گم و همون یکی دو چیزی که حس می‌کنم اگه بگم براب مدت طولانی حال طرف مقابل رو بد می‌کنم، نمی‌گم. فعلا ج داده، البته گاهی ناراحت کننده می‌شه. اما نمی‌دونم از حماقتمه یا چی :))) ترجیح می‌دم برای آدمای نزآدمای نزدیکم اینجور بمونم

میدونی مهم اینه که وقتی نمیگی بعدش چه احساسی میاد سراغت یا همون موقع دقیقا؟ مثلا این که داری مراعات احوال می کنی؟ مهربانی؟ فداکاری؟ عشق؟ محبت؟ گذشت؟

۱۸ دی ۲۱:۴۸ آشنای غریب
بعضی حرفا رو سعی هم بکنی نمیشه به کسی گفت

یه شعر نوشته بودم 
یه بیتش این بود

زِ درد دوریَت ، با هر که گفتم ، ذره ای بوده

تمام درد خود را ، برکسی افشا نکردم ، من

چه شعر قشنگی :)

۱۸ دی ۲۰:۴۱ دامنِ گلدار
من حس ریا نمی‌گیرم ولی به نظرم مکالمه‌ی دشواری در پیش خواهد بود یا مشکلی توی اون رابطه هست خیلی با اون آدم معین راحت نیستم. واگذار میکنم به زمان یا سعی میکنم مثبت‌های دیگه‌ای توی رابطه پیدا کنم، می‌خوام بگم روی رابطه‌م اثر داره ولی خب قرار نیست که با همه راحت باشیم، ها؟

حس پیچیدگی میگیری؟ میشه ها،‌ همه لزوما یه حس واحد نمیگیرن :*

۱۸ دی ۱۴:۵۵ رضا محبی

******

با هر رنگی رفاقت کن
اما رفاقت را رنگ نکن

:)

۱۸ دی ۱۱:۵۴ مرتضا دِ
من از اول نمیگم و خلاص:)

پنهان کاری؟ :دی

۱۸ دی ۰۶:۵۷ ملکه بانو
جز راست نباید گفت / هر راست نشاید گفت
اگه دروغ نگیم هم دورویی میشه آیا؟!!

برای من حس دوروریی داره ملکه بانو،‌ برای تو شاید نداشته باشه

۱۸ دی ۰۱:۱۵ کوالای پیر
آره بعد از شدت عذاب وجدان خودسانسوری یهو همه ی حرفامو به بدترین شکلش میگم و به طور لحظه ای آروم میشم ولی بعدش میفهمم که حسابی گند زدم :/

دقیقا دقیقا :)

۱۸ دی ۰۰:۳۲ פـریـر بانو
آره شده.
و دقیقا من هم همین حس بد میاد سراغم! :|
حتی تو وبلاگ هم اتفاق افتاده خودم حالم روبه‌راه نباشه و بیام یه پست گل‌منگلی بذارم که یه وقت بقیه حس منفی نگیرن. :|

راست میگی حریر تو وبلاگ هم پیش میاد :(

۱۷ دی ۲۳:۲۹ بهارنارنج :)
منم...

اوهوم 
:(

۱۷ دی ۲۳:۲۳ Tamana .....
من از دورویی بیزارم ولی واقعا گاهی نمیشه طرف جنبشو نداره شرایطش نیس رودروایسی معذورات هرچی ک اسمشو میزاری

خیلی تو فرهنگ و عرف جامعه مون مقبول هست متاسفانه

۱۷ دی ۲۲:۲۱ Missspider
من رو دلم قلمبه میشه 
به رفتار طرف مقابل هم میگم خود لوس کردن، مظلوم نمایی که همشون راه های بسیار خوبی برای عذاب وجدان دادن هستن :|


خیلی قشنگ توصیف کردی :)

۱۷ دی ۲۱:۰۰ خانومی ...
اره !! منم همینطور !

:) بزن قدش

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
در جستجوی درون و برون...
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۴)
زندگی بهتر (۷۲)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۲)
صابرانه (۴۳)
از این روزها (۱۲۹)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۲)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۷۶)
کتابخوانی (۴)
مشاوره (۸)
آن سوی آب‌ها (۳۲)
آخرین نوشته ها
قربون چشم بادومی
واسط
انسان‌نگر
دلتنگی
آخرین تمشک وحشی
همه چی قاطی
حضور
مزرعه
خشم قلمبه*
باز باران
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
امن‌سازی
کوچولو بیا*
مادرانگی :)
خواهرانه :-)
شوک دمایی
حضور
مسئله
لیلی، جانِ مامان
خسته نباشید...
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
لالایی لیلی :)
بی کلید در* :-)
مادر شوهر
لیلی، مثلِ پری
مادرانگی :)
پسر یا دختر! مسئله این است...
کوچولو بیا*
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
گاه اندوه من
تاریخچه نوشته ها
شهریور ۱۳۹۸ ( ۸ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۹ )
دی ۱۳۹۷ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۸ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
دی ۱۳۹۶ ( ۷ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۷ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۶ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳ )
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان