Networking و دیگر هیچ...


و ما به یک همایش برنامه نویسان موبایل رفتیم که به منظور معرفی سرویس جدید MBaas بود با همراهی پارک علم و فناوری دانشگاه تهران و همراه اول :)

و یک عالمه آدم سرشناس از پارک علم و فناوری و همراه اول و وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات آمدند حرف زدند و گفتند چرا از شرکت های خصوصی حمایت نمی شود و تامین اجتماعی فلان و اداره مالیات بهمان...

و یک عالمه برنامه نویس موبایل آنجا بودند، رنگ به رنگ، از اندروید و iOS گرفته تا ویندوز فون :)


و اما هیچ کدام از این ها مهم نبود، حتی نهار همایش که در حد شام عروسی مجللی بود و خیلی چسبید، همه رایگان :))))))))))


مهم این بود که من با چند نفر آشنا شدم، مهمتر از همه دختری به نام ناهید که سه سالی بود برنامه نویسی اندروید می کرد و کلی همدردی کردیم و کلی راهنمایی کرد که چه کار باید کرد و مثلاً Android Studio بهتر از Eclipse هست و پارسال اسفند ماه بازار یک همایش برگزار کرده و ....


رفته بودم برای همین اصلاً، این که چند نفر را ببینم در همین حوزه کاری و گپ بزنیم ساعتی :)

۲ حبه چیده شد. ۲

یاد باد آن روزگاران :)


رفته بودیم خانه خاله برای شب نشینی تولد من :) آیفون* خانه را جدید عوض کرده بودند، ولی تصویری نبود، کسی آمد زنگ در را زد و آهنگ زنگ شبیه همین ها بود که همه دارند، دینگ دینگ، دینگ دینگ...


یک باره یاد گذشته ها افتادم، ما از 12 سالگی من تا 28 سالگی در خانه ای زندگی می کردیم که یک آیفون کلاسیک داشت، از آن ها که نه تنها تصویری نبود، بلکه زنگ که می زدی صدایش یک بوق ثابت بود، مثل بوق آزاد تلفن :)))))


آن وقت من این وسط خلاقیت به خرج داده بودم و با متفاوت زنگ زدن خودم را از بقیه متمایز کرده بودم، مثلاً یکی از مدل های زنگ زدنم، دو زنگ کوتاه و یک زنگ بلند تر بود، مثل بوق، بوق، بوووووو،وووق و یکی دیگه بوق-بوق... بوق-بوق :)))))))))) و این طوری هیچ وقت با کلید در را باز نمی کردم، همیشه می آمدم زنگ می زدم، کسی نمی پرسید کیه و در را باز می کرد، چون زنگی که می زدم اختصاصی خودم بود :)


کاری که با این مدل های تصویری و زنگی های از پیش ساخته که یک بار می زنی و دستگاه تا 15 ثانیه دارد برای خودش آهنگ می نوازد نمی شود انجام داد...


یاد گذشته ها افتادم، یادش به خیر :)


* از وقتی که شرکت اپل تصمیم گرفت اسم گوشی اش را بگذارد iphone، به نظرم در ایران بین آیفون و iphone باید شفاف سازی انجام شود :))))

۳ حبه چیده شد. ۱

مهر خاوران :)


به نظر هیچ کس نمی آید که سی دو سالگی سن خاصی باشد...


نه اول دهه است، نه آخر، نه وسط و نه از آن سن هاست که مثلاً دو تا عددش عین هم هستند، مثل 33 :)))))

تازه می گویند که هی داری در دهه سی پیشروی می کنی و واقعاً افسردگی سی سالگی نگرفته ای هنوز؟!


جدای نظرات الهام که می گوید دهه سی درخشان ترین دهه زندگی آدم است که توامان آزادی و قدرت داری و چرا افسردگی؟ من هر روز در سال هم که افسردگی سی سالگی بگیرم، روز تولدم خوشحالم :)


مگر می شود روزی که آدم خانوم تولد هست، یک عالمه خودش را دوست دارد، همه را دوست دارد، زمین قشنگ است، آسمان قشنگ است، هوا خوب است، این همه کادو گرفته، کیک خورده، موسیقی گوش کرده، از صبح فقط هر کاری که دوست داشته انجام داده، را دوست نداشته باشد؟ 


دلم می خواست نگاهم به همه روزهای سال مثل روز تولد بود...


سرو ستاه نامه:

این جلسه هم به آقای کیانی گفتم که مرور کرده ام و درس جدید نمی زنم (در مرور دستگاه ها رسیده بودم تا مخالف سه گاه)، استاد نگاه مهربانانه ای انداخت، از آن ها که انگار نگرانم شده باشد در این سه جلسه ای که درس جدید نزدم...

ادامه دادم: "ولی اگر می شود خاوران را برایم بزنید، دفعه بعد خاوران می زنم :)" استاد گفت: "خاوران ماهور :) می خواهی بیایی این جا بنشینی یا از همان جا که نشسته ای نگاه می کنی؟" گفتم: "همین جا خوب است..." و استاد برایم زد، تکه به تکه، آرام، مهربان، مثل همیشه، "این جا را نگاه کن، همان کرشمه است، فقط پرده ها عوض شده... این یکی را ببین شبیه بسته نگار نیست؟ پرده ها عوض شده در خاوران و به نظرت شبیه نیامده... همه آن هایی هم که شبیه نیستند و جدید، بعداً برایت تکرار می شود، دفعه بعد خاوران بزن برایمان" :)


و من خاوران می زنم، همه این هفته خاوران می زنم به خاطر همه عصرهای شنبه، به خاطر نگاه مهربان استاد، به خاطر ماهور :)

۲ حبه چیده شد. ۲

برای همه روزهایی که نهار نداریم :)


همه روزهایی که نهار نداریم، روزهایی هستند که از قبل به نهار فکر نکرده ام، مثل امروز...

لیست بلند بالای چه غذاهایی را می شود پخت را نگاه نکرده ام...

با همه علاقه ای که به آشپزی دارم، هیچی از فریزر بیرون نگذاشته ام، برنج پاک نکرده ام، برنج خیس نکرده ام و لیست نکرده ام که چه داریم و چه نداریم...


همه روزهایی که نهار نداریم، دلم می خواهد که یک چیز حاضری بخوریم، نیمرو، املت، نان پنیر، و حتی فکر کردن به همه غذاهای خوشمزه ای که دوستشان دارم و دلم را آب می اندازند هم باعث نمی شود تصمیم بگیرم یک غذای جدی درست کنم :-|


همه روزهایی که نهار نداریم، اصلاً دلم غذا نمی خواهد :))))))))))

ولی چه کنیم که یک صابر هست که دلش غذا می خواهد :)))))))


همه روزهایی که نهار نداریم چه کنم، وقتی دلم غذا نمی خواهد؟ :)



پ.ن. ای هم آخرین کار در بازار: بازی ضرب المثل انگلیسی

۳ حبه چیده شد. ۱

ایجاد انگیزه


نکته مهم در خود اشتغالی حفظ انگیزه بالا برای ادامه کار است و با تجربه 5 ماهه من،به جرات می توان گفت مهمترین عوامل تخریب انگیزه عبارتند از:

احساس نامفید بودن، احساس بی فایده بودن روند در پیش گرفته شده، شنیدن کلمات دلسرد کننده از اطرافیان و به دنبال آن احساس اشتباه کردن، گوش دادن به ندای غر زننده درونی که هر از چند گاهی سر بلند می کند و مهمتر از همه وسوسه برای برگشتن به روند ساده و سرراست سابق به جای این همه چالش!


در چند روزی که هیچ انگیزه ای برای ادامه کار نداشتم و آن قدر از فیدبک منفی ای که گرفته بودم عصبانی بودم که پناه برده بودم به افسردگی، بعد از خواندن کتاب تئوری انتخاب، به نکات جالبی رسیدم. این که افسرده بودن و غر زدن دقیقاً راحت ترین کاری است که می توانی انجام دهی :)))


مثلاً امروز صبح ساعت 7 بیدار شدم، همین طور که در جایم غلت می زدم، محل خوابیدن را از روی تخت به روی فرش تغییر دادم :))) بعد هی غلت زدم، هی غلت زدم، این وسط یاد خاطره مونا افتادم (که می گفت باید خودت را مجبور کنی که بلند شوی) و یاد حرف‌های کتاب گلاسر (که می گفت کار ساده تر این است که بخوابی و هیچ کار نکنی...)


کار سخت تر البته این است که برگردی به کوران کار، دوباره تلاش کنی، دوباره شکست بخوری، سرزنش شوی، فحش بشنوی ولی ناامید نشوی :)


خواستم بگویم این روش معمولاً بهترین روشی است که برای بازگرداندن انگیزه روی من جواب می دهد، انگار به شعورم توهین می شود اگر بخواهم قبول کنم که کار ساده تر و پوچ را انتخاب کنم :)


اگر بی انگیزه شده اید، امتحان کنید، حتماً جواب می دهد :)


این میدان، حریف سر سخت می طلبد، بسم الله :)

۱ حبه چیده شد. ۱

تئوری انتخاب


شنبه نشسته بودم کنار الهام در کلاس خانم اکبرزاده و گپ می زدیم، درباره زندگی و انتخاب... قول داد که برایم کتاب تئوری انتخاب ویلیام گلاسر را بیاورد، کتابی که دوستی به او پیشنهاد کرده بود و خواندنش کمک کرده بود که دیدگاهش به زندگی تغییر کند.


جدای همه حرف های مارتین سلیگمان درباره خوش بینی و بدبینی و تاثیری که رویم داشت، تئوری انتخاب بسیار ساده است و عجیب، ما همه یک سری نیاز داریم با شدت متفاوت در گروه های بقا، عشق، قدرت، آزادی و تفریح، بسته به این که هر کدام تا چه اندازه برآورده شوند، احساس بهتری خواهیم داشت، جالب این که ما در ذهن خود یک دنیای مطلوب داریم که شامل افرادی است که دوست داریم، چیزهایی که دوست داریم داشته باشیم و باورها و ایده های دلخواه ما و هر کدام یکی از نیازهای پنجگانه ما را برآورده می کنند.

در مرحله بعد ما انتخاب می کنیم که اگر هر کدام از نیازهای ما برآورده نشد، افسردگی پیشه کنیم، عصبانی باشیم یا رفتارهای اضطراب گونه از خود نشان دهیم (عبارت صریح گلاسر این است که تو خود را افسرده می کنی، تو خود را عصبانی می کنی، این یک عامل کنترل درونی است نه بیرونی)، حتی بسیاری از بیماری ها در واقع واکنش فیزیولوژیک ذهن خلاق تو است به فکری که می کنی یا عملی که انجام می دهی (روان تنی یا روان ذهنی)... 


برایم بسیار جالب و تکان دهنده بود، این سایت رسمی موسسه دکتر گلاسر در ایران است که برای بهتر شدن زندگی، تنها یک راه پیشنهاد می دهد، بهبود روابط از طریق واقعیت درمانی، شاید بعداً بیشتر در این باره صحبت کردم :)


۲ حبه چیده شد. ۱

مهاجرت

سلام :)


این مثلاً اولین پست این وبلاگ هست که در دوشنبه روزی نوشته می شود، که به سنت دیرینه دوشنبه پنج شنبه ها که از اسفند سال 92 در وبلاگ قبلی گذاشته بودم و متاسفانه همه اش پریده (یعنی 104 پست فقط در پارسال) قرار است احترام گذاشته شده و ادامه داده شود :)


خب سر و شکل اینجا هنوز مرتب و مطابق میل نیست، ولی سرویس دهنده قبلی هم آن قدر ضعیف شده که من رغبت نمی کنم حتی یک پست دیگر آنجا بنویسم...


همین، فقط خواستم بگویم سلام :)


پ.ن. من از اینجا آمده ام، از حبه انگور بلاگفا :)

۷ حبه چیده شد. ۶

کشف و شهود!

به یک کشف و شهودی در خطاطی رسیده ام :دی

این که هر خطی که می نویسی لزوماً زمانی عالی است که از هر طرف و از هر زاویه ای که نگاه کنی، خوب باشد!

مثلاً خطی که من می نویسم از بالا (همان زاویه ای که موقع نوشتن دارم) خوب است، از دید چپ و راست و بر عکس بد نیست، ولی وقتی می اندازی اش روی میز و از زاویه تقریباً مماس سطح در افق نگاهش می کنی تمام اشکالاتش می زند بیرون :)))))

۰ حبه چیده شد. ۰

سورپرایز!

اگر همیشه منتظر غافلگیری باشی، هیچوقت غافلگیر نمی شوی!

در ماه رهایی از افسردگی، یک فهرست تهیه کردم از کارهایی که یادم می آورد خوش بین باشم و در حال زندگی کنم، مثل موسیقی، تمیز کردن دور و بر و کتاب خواندن :) برای لحظاتی که دچار جمود می شوم و حس می کنم دنیا به آخر رسیده... 

هم دو راه پیشنهادی هست، یکی کمک به دیگران، یکی مراقبه ذهنی :)

The Buddhists had a helpful analogy here. Picture the mind like a waterfall, they said: the water is the torrent of thoughts and emotions; mindfulness is the space behind the waterfall

سروستاه نامه:

یک همکار همنام دارم، چند روز قبل سر نهار داشتم راجع به آقای کیانی صحبت می کردم که فهمیدم ۱۲ سال قبل شاگرد استاد بوده، حس مشترک خوبی به هم پیدا کردیم، دوستی به خاطر سروستاه:)

۰ حبه چیده شد. ۰

مزاج

مدت هاست که نحوه پخت یا ترکیبی که برای خوردن غذاهای اصیل ایرانی رعایت می شد یا فراموش شده یا از طعمش خوشمان نمی آمده و کم کم از زندگی حذف شده، مثل:

کباب با سماق، ماست با نعناع یا پونه، عدسی با گلپر، کشک بادمجان با گردو و نعناع و ...

حالا چه به مزاج شناسی اعتقاد داشته باشید یا نه، چند هفته رعایت کردن اصولی که با مزاج شما سازگاری بیشتری دارد، باعث می شود که اعتقاد پیدا کنید :)))))

این یعنی غذاهایی که می خوریم نه تنها در سلامت عمومی، بلکه در احوال خلقی ما تاثیر بسزایی دارند و خیلی از مشکلات مزمن جامعه مدرن امروزی (مثل سر درد، نفخ، تیک عصبی و ...)، نتیجه بی توجهی به مزاج شناسی در زندگی است :)


پ.ن. امروز رفتیم وام ازدواج را تسویه کردیم، این یعنی سومین سالگرد ازدواج :)

۰ حبه چیده شد. ۰
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۳)
زندگی بهتر (۶۹)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۰)
صابرانه (۴۳)
از این روزها (۱۰۳)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۱۹)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۵۸)
کتابخوانی (۳)
مشاوره (۷)
آخرین نوشته ها
شکست مثلث :-)
مثلث
هر چی بیشتر،‌ بهتر :-|
FATF
کدبانوگری :-)
ذهن شلوغ
آقای حکایتی، اسم قصه‌گوی ماست...
زندگی خود را دوباره بیافرینید*
اگر دین ندارید...
همسایه
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
امن‌سازی
مادرانگی :)
کوچولو بیا*
خواهرانه :-)
خسته نباشید...
بد غذا :-)
یکی بود، یکی نبود
ارزش
همنوا
پربیننده ترین نوشته ها
مهاجرت
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
لالایی لیلی :)
بی کلید در* :-)
کوچولو بیا*
مادر شوهر
مادرانگی :)
"هل اتی" کجا رفت؟
لیلی، نام دیگر عشق است...
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
یک عالمه یک*
تاریخچه نوشته ها
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
سیناپس های نارنجی
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
زندگی به سبک ام اس
لافکادیو
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان