گرگوشک*

چشم‌هایش رو که باز کرد گفت برای تولدم عروسک گربه‌ی صورتی می‌خوام! خوابش رو دیده بود؟ نمی‌دونم... فقط اون اندازه که قرنطینه و محدودیت زمانی تا روز تولدش** اجازه داد برایش گشتم دنبال عروسک گربه‌ی صورتی! فروشگاه آخر بعد از پنجمین بار ضدعفونی کردن خودم و سبد و همه‌چی :دی یه عروسک گرد صورتی دیدم، نگاه کردم دیدم به نظر گربه میاد، سبیل هم که داشت، تمام.

حالا امشب در پیشواز تولد خواستیم یه سورپرایز رو کنیم از مجموعه‌ی کادوهای تولدش (به تعداد همه غائبین تولد از دور و نزدیک)، رفتم گربه صورتی را آوردم، تا چشمش افتاد بهش، گفت: اااا این که خرگوشه، گوش‌هاش رو نگاه کن مامان :-| مثلاً خواستم بگم که نه و حالا گوش‌های گربه هم شاید دراز باشه:))) که صابر تیر خلاص رو زد، گفت نگاه کن رویش نوشته Ruby Rabbit :)

یعنی تا به امروز این قدر وجدان نکرده بودم که چرا سال چینی خرگوش و گربه یکی است :)

* داستان گرگوشک، گرگ کوچولویی است که در خانواده خرگوش‌ها به فرزندخواندگی پذیرفته می‌شود!

** از داستان کبیسه بودن سال ۲۰۲۰، روزهای تولد شمسی و میلادی یک روز جابجا شده، فردا که سی خرداد باشه و شنبه که بیست june :)

۲ حبه چیده شد. ۱۰

کرک و پر (به ضم کاف و فتح پ)

گفتم: اصلاْ اومد یه چیزی گفت کرک و پرم ریخت... نگاه کردم به دهان بازمانده کریستین،‌ گفت: چی گفتی الان؟ یه بار دیگه بگو! گفتم: هیچی بابا، مهم نبود، گفت: چرا چرا مهمه، دوست دارم اصطلاحات جدید رو یاد بگیرم :)

مدیونید اگه فکر کنید مثال کرک و پر به آرایشگاه نرفتن ربطی داشته باشه :دی

۴ حبه چیده شد. ۱۶

مادر شاد، کودک شاد

گفت: تولدت آگوست است پریسا؟ این همه برای تولد لیلی خرید کردی، برای خودت هم چیزی خریدی؟ آرایشگاه‌ هم که نرفتی*؟ 

گفتم: نه :-|

گفت: از اون مامان‌هایی نشی که فقط از خرید برای بچه‌شون خوشحال میشن و تمام، ببین کیه دارم بهت میگم... یه مامان شاد از هر چیزی برای بچه بهتره :)

پ.ن. نمی‌دونم چرا نمی‌تونم جواب کامنت‌های نوشته‌ی قبل رو بدهم، می‌خواستم یه چیز دیگه بگم و یه چیز دیگه دیده شد، خونده شد، حالا کلمه‌ها اون‌طور که می‌خواهم چیده نمیشه که حتی بتونم جواب بدهم :-|

 

* حالا برای خودم هم می‌خرم، خیلی مونده :-) آرایشگاه هم که یه چهار ماه یه بار می‌رفتیم ایران، اونم تعطیل شد :-|

۷ حبه چیده شد. ۱۴

ما را نبود دلی...

واقعیت تکان دهنده‌ای که بیشتر انکار می‌کنم این‌که گاهی از اوقات یک کاری را انجام می‌دهم که فقط دیده بشه، بعد مدام چک می‌کنم ببینم دیده شد؟ کسی خوشش اومد؟ نظری داشت؟ آن وقت فقط نظر دیگران است که برایم خیلی مهم است، خودم، سنجه‌ی درونی‌ام را خاموش می‌کنم، می‌افتم تو تله‌ی خیل هواداران که حتی وقتی برایم دست می‌زنند باورم نمیشه و با یک نسیم بیرونی، دچار تلاطم میشم.

یاد استاد کیانی بخیر،‌ همیشه می‌گفت: "شما ساز رو برای دل خودت بزن، برای این بزن که خودت دوست داری، اون وقت مخاطبی پیدا می‌کنی که اونی که تو دوست داری رو، دوست داشته باشه" :) و اون وقت نه تنها خودت هستی، بلکه کنار کسانی هستی که نوع بودنت رو دوست دارند.

حالا وقتی کاری رو برای دل خودم انجام می‌دهم، دیگه نه این‌که می‌ارزه مهمه، نه این که بقیه چی میگن، اگه اصالتا برای این انجام داده باشم که دوستش داشتم، آن‌قدر کیف کردم که دیگه مهم نیست کسی خوشش بیاد یا نه، مهم نیست کسی نظر بده، از نظر مخالف برافروخته نمیشم، با هر نسیمی نمی‌چرخم...

پ.ن. پیشتر فکر می‌کردم یک تله دارم، "سندروم شاگرد اول"، بعد فهمیدم "خیل هواداران" هم تله است، حالا باید اعتراف کنم دو تایش یکی است :-|

۱۰ حبه چیده شد. ۱۷

هشتگ: اجتناب

‌‌‌‌خیلی از اوقات اگه نکته متفاوتی در ظاهر یک فرد می‌دیدم نگاهم رو می‌دزدیدم. تلاش می‌کردم زل نزنم یا زیر چشمی نگاه نکنم. که سوژه‌ی زل بودن، همیشه برای خودم معذب کننده بوده، به جایش به در و دیوار و آسمان و زمین نگاه می‌کردم. غافل از نگاه دردمند اون آدم که از منِ رهگذر، حداقل یک نگاه عادی طلب می‌کرد...
‌گذشت تا کتاب شگفتی را خواندم. آگوست ده ساله که به سبب بیماری مادرزادی چهره‌ای متفاوت دارد و اکنون بعد از چندین سال درس خواندن در خانه، قرار است به مدرسه برود. لحظه به لحظه آگوست را با تمام ترس‌ها، نگرانی‌ها و اجتناب‌ها همراهی کردم و دلداری دادم.
تا رسیدم به جایی که از سرزنش اطرافیان دست برداشتم، از نگاه دیگران آگوست را دیدم و از بیچارگی به راهبردی متفاوت رسیدم. ‌یاد گرفتم به چهره نابهنجارش فقط به دید یه ویژگی نگاه کنم، تلاش کردم نگاهم را ازش ندزدم (در نقطه اکسترمم زل زدن) و شگفتی آگوست را ببینم. 
‌کاری که می‌خوام هر لحظه زندگی انجام بدم، نگاه کنم قراره چی باشه که نیست، چطور ورای همه‌ی کاستی‌ها، کمبودها و مشکلات، شگفتی پنهان را پیدا کنم و به جای اجتناب، پاک کردن صورت مسئله و فرار، بپذیرم که کمی ایستادگی و تاب‌آوری مس وجود را طلا می‌کنه.

۷ حبه چیده شد. ۱۰

خشم، بخشش، عدالت

اولین‌بار که واژه عدالت ترمیمی به گوشم خورد، بعد از خواندن کتاب دردسرساز بود، کتابی مجذوب‌کننده درباره پسری که از دید جامعه بزهکار، آسیب دیده و مطرود بود. با رفتار نابهنجار که در دیوان عدالت سنتی امیدی به بازگشت او وجود ندارد. با جرمی که مثل داغ ننگ روی پیشانی‌اش چسبیده و خشمی که از آن رها نمی‌شود. "دایره بازرسی" و نگاه ترمیمی سرخ‌پوستی به کمک او و من خواننده می‌آید تا نشان دهد که چگونه با بخشش می‌تواند خشم را به بخشی از دایره زندگی تبدیل کند، دایره‌ای که هر نقطه‌اش می‌تواند شروع یا پایان باشد، انتخاب با شما است‌.

پ.ن. پاک‌کن و مرمت آثار باستانی

۲ حبه چیده شد. ۷

آنچه آموختم...

برای این که انگیزه شروع دوباره کار داشته باشم، فکر کردم ثبت نام کلاس ‌مربوط به فروش ایده خوبی است. تمرینات هفته اول و دوم خوب پیش رفت،‌ هفته سوم خوردم به در بسته :) باید در پیج محصول نظرسنجی می‌گذاشتم که چنین چیزی وجود خارجی ندارد :دی دست به دامن استاد شدم،‌ گفت: نظرسنجی را هم در اینستاگرام شخصی بگذار و هم در وبلاگ... قیافه‌ام تبدیل شد به ترکیبی از من-بهترـمیـفهمم و حالا-چه-کنم :) خودم را گذاشتم وسط نظرسنجی اینستاگرام و نشستم به غر زدن درونی... یک ربع صبر کردم هیچ خبری نشد،‌ نیم ساعت،‌ یک ساعت، دو ساعت...

می‌دانید چی شد؟ یک نفر پیدا شد و یک پست قدیمی را لایک کرد یا نمی‌دانم چه که دیدم اوه‌ه‌ه چقدر همه در نظرسنجی شرکت کرده‌اند و من حتی بلد نبودم کجا را باید نگاه کنم!

چه اتفاقی افتاد؟ یک چیزی درونم شکست،‌ یک همه-چیز-دان پر ادعا که تا به حال نظرسنجی نگذاشته در اینستاگرام و حتی بلد نیست ببیند جواب‌ها کجا نمایش داده می‌شود و همزمان فکر می‌کند از استاد کلاس بیشتر سرش می‌شود :-|

این درس اندازه روزی که شاگرد آخر کلاس بودم، برایم تکان دهنده بود :)

۳ حبه چیده شد. ۱۰

من برای شما یعنی...

می‌خواهم کم کم برگردم سر کدنویسی، و قبل از شروع به همراهی‌تون نیاز دارم، برای شناخت خودم از نگاه اون‌هایی که برایم ارزشمندند. 

۱. من را به چه ویژگی‌هایی می‌شناسید؟ من برای شما یعنی...

۲. از چه زمانی با من در وبلاگ آشنا شدید؟ چه مطالبی را ترجیح می‌دهید؟ چی شد که هنوز هم همراهم هستید؟

پ.ن. اگر در اینستاگرام من را دنبال می‌کنید، شاید دیده باشید که این repost یک نظرسنجی از اینستاگرام است، ممنون لطف و محبت دوستان عزیزم که در اینستاگرام پاسخ دادند، اگر دوست داشتید در مورد وبلاگ هم اینجا برایم بگویید تا در نوشته‌های بعدی برایتان بگویم چه درس‌هایی برایم داشت :)

 

۱۸ حبه چیده شد. ۹

پاک‌کن

امروز هوا ۲۷ درجه بود که برای فصل و ماهی که هستیم، در نوع خود کمیاب و بی‌نظیر است، مخصوصا با سرعت باد ۱۰ کیلومتر در ساعت :) فرصت استثنایی برای تمرین دوچرخه سواری شهری، پس دو تا دمبل سه کیلویی گذاشتم تو کوله پشتی‌ که کمی لنگر بیاندازد و حس و حال وقتی لیلی آن پشت نشسته را شبیه‌سازی کنم. این بار فشار کمتری احساس می‌کردم، فرمون دوچرخه را توی دست‌هایم له نکردم و توصیه آقاگل را موقع رسیدن به سرعت‌گیر عملی کردم (یعنی احترام به اسم "سرعت‌گیر" و علت طراحی‌اش :دی). 

حالا می‌خواهم به چی اشاره کنم؟ به این‌که می‌دانم ترمیم و مرمت یکی از مواردی هست که استعداد و علاقه‌ی من هم‌سو می‌شود (حتی در کدنویسی، دیباگ کد بخش مورد علاقه من است)، چه ربطی به دوچرخه سواری دارد؟ این‌که دارم دنبال پاک‌کن‌ها می‌گردم، تیغی که باهاش طلاهای ریخته شده روی کار را پاک کنم، راهی که بیارمش تو دایره امن، که وقتی یک ماشین مثل موشک از کنارم رد شد، بتوانم چند لحظه آرام بگیرم و ادامه بدهم :)

۹ حبه چیده شد. ۱۰
در جستجوی درون و برون...
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۶)
زندگی بهتر (۸۴)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۳)
صابرانه (۴۵)
از این روزها (۱۶۵)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۶)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۹۸)
کتابخوانی (۶)
مشاوره (۸)
آن سوی آب‌ها (۸۵)
داستان (۲)
چالش وبلاگی (۱)
آخرین نوشته ها
و نگو مهم نیست
صفویان
معنای متضادها
مهمانی فکرها
اجازه همسر
من از بیگانگان هرگز ننالم
مجرد بی‌کار :-|
ستاره
شب‌های روشن
خودم
محبوب ترین نوشته ها
گاهی بیرون رو نگاه کن
لیلی، نام دیگر عشق است...
سهیم شدن
کوچولو بیا*
امن‌سازی
مادرانگی :)
یازده ضربدر سه
سوگواری
تغییر
ظاهر و باطن
پربیننده ترین نوشته ها
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
مهاجرت
لالایی لیلی :)
"هل اتی" کجا رفت؟
مادر شوهر
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
لیلی، مثلِ پری
مادرانگی :)
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
یک عالمه یک*
تاریخچه نوشته ها
ارديبهشت ۱۴۰۰ ( ۵ )
فروردين ۱۴۰۰ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۹ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۹ ( ۹ )
دی ۱۳۹۹ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۹ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۹ ( ۷ )
مهر ۱۳۹۹ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۹ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۹ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۹ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۹ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۹ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۹ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۸ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۸ ( ۸ )
دی ۱۳۹۸ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۸ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۸ ( ۱۱ )
مهر ۱۳۹۸ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۸ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۹ )
دی ۱۳۹۷ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۸ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
دی ۱۳۹۶ ( ۷ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۷ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۶ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳ )
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
صخره‌نورد
لافکادیو
هیچ
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان