اعتراض

کشاورزها دوباره اعتصاب* کرده‌اند، با تراکتورهایشان. کل اتوبان را پوشاندند و معابر اصلی را بند آوردند. با جگرگوشه رفته بودیم خرید، هر چند ثانیه یکبار یک تراکتور از کنارمان رد می‌شد، بوق زنان. لیلی گفت: وای گوشم، چرا بوق می‌زنند؟
گفتم: دارند اعتراض می‌کنند مامان‌.
گفت: اعتراض؟ پس چرا گوش من رو درد می‌گِرونَند؟


*در اعتراض به سیاست‌های زیست محیطی دولت که نقش کشاورزی را در مقابله با بحران نیتروژن پررنگ خوانده بود.

#بازنشر_کانال

۱ حبه چیده شد. ۱۷

خودکفا

یک نکته‌ای که از زندگی اینجا خیلی می‌پسندم این که وقتی می‌تونی کاری را خودت انجام بدهی، کسی برایت انجام نمی‌دهد، به جایت انجام نمی‌دهد. حداقل آپشن این که خودت انجام بدهی برایت فراهم است. مثلا امروز قرار بود از یک فرمی پرینت بگیرم، یک مدلی که قبلا در قرنطینه ایام عید امتحان کرده بودم، این بود که آنلاین انتخاب کنی که چی می‌خواهی و درخواست و فایلت را بفرستی و برایت پرینت بگیرند و بفرستند دم خانه‌تان. امروز ولی عجله داشتم و قرنطینه کم کم رو به اتمام است، برای همین حضوری رفتم. متصدی گفت بله بفرمایید کامپیوتر شماره چهار، که یک پرینتر بزرگ بهش وصل بود. فایل را از cool disc انتخاب کردم و پرینت، می‌تونستم انتخاب کنم سایز صفحه و رنگی باشه و ... مثل این که پرینتر خانه باشد.

همین را در نظر بگیرید که در خیلی از فروشگاه‌ها در هنگام خروج شما می‌تونی خودت بارکد محصول را اسکن کنی، بعد پولش را با کارت حساب کنی و با بارکد فیش صادر شده در را باز کنی و بروی بیرون :) یعنی این‌جا را خودت می‌توانی انجام بدهی، چرا یک نفر استخدام بکنند؟ یا مفهومی به اسم آبدارچی که من اصلا ندیدم، حتی در شرکت‌های بزرگ بین المللی، چون تو خودت می‌تونی بروی و برای خودت چایی درست کنی!

۳ حبه چیده شد. ۲۱

صفویان

نیم نگاهی انداختم به صف پیچ در پیچ مقابل فروشگاه که به لطف انتظامات، جماعت تمام تلاششان را کرده بودند فاصله ۱.۵ متر را حفظ کنند،‌ به لیلی گفتم "ما می‌خواهیم برای تو خرید کنیم لیلی، آماده‌ای توی صف بایستیم؟ خیلی بلنده" "آره خیلی باحاله" فکر کنم طفلک‌ هیچ ایده‌ای از مفهوم صف در ذهنش نداشت.

۵ حبه چیده شد. ۱۸

اجازه همسر

گفت «شما همسرت کجاست الان؟ اگه بخواهی محل اقامت رو به اینجا تغییر بدهی، باید همسرت باشه.»

گفتم «نه نمی‌خواهم تغییر بدهم، همون ایران باشه. ما که اینجا اقامت دائم نداریم.»

گفت «باشه. صد یورو بریز به این حساب، برو دو هفته بعد بیا پاسپورتت حاضره.»

 

پ.ن. خواستم بگم با کارت اقامت تاریخ گذشته،‌ موفق شدم پاسپورت جدید سفارش بدهم، از مرحله مجرد بیکار رد شدیم، صلوات :))))

۳ حبه چیده شد. ۱۳

من از بیگانگان هرگز ننالم

رفتم دم دفتر کنسولی ایران، زنگ در را زدم که آمدم برای کارهای تعویض گذرنامه. صدا گفت: شما وقت داری؟ گفتم: نه از کجا وقت بگیرم؟ من کد رهگیری دارم و آمدم برای برابر اصل کردن مدارک. کمی غر زد که باید وقت داشته باشید و در را باز کرد.

رفتم داخل. گوش تا گوش آدم نشسته بود، انگار نه انگار که کرونا است و رعایت فاصله الزامی، همه هم باحجاب :) واقعا انگار در باز شد و وارد خاک یک کشور دیگه شدم :-|

دستگاه نوبت دهی دم در کار نمی‌کرد و همه جا برگه چسبانده بودند که باید وقت داشته باشید، یک نیم ساعتی سر پا منتطر ماندم که از مسئول یکی از باجه‌ها سئوال بپرسم قضیه وقت چیه.

فکر می‌کنید چی گفت؟ گفت: بله خب باید وقت داشته باشید و اینطوری بدون وقت رسیدگی نمی‌کنیم. 

گفتم: خب از کجا؟ من تا مرحله آخر رفتم و همین کد رهگیری را داد، از کجا وقت بگیرم؟

گفت: تو کانال تلگرام کنسولی اعلام کردیم :-| برو اونجا رو نگاه کن!

یعنی اگر از این که هر جای سایت و راهنما و پاسخ به سئوالات متداول رو بالا و پایین کنی، علامتی از بخش نوبت دهی نیست و "باید بروی کانال تلگرامی رو چک کنی"، بگذرم و از این که آخرین مرحله کار اعلام نکرد که برای مراجعه حتما نوبت می‌خواهد و از کجا نوبت بگیرم هم چشم‌پوشی کنم، نمی‌توانم از اون آدمی که در را باز کرد بگذرم که به جای این که بگه برو از کجا وقت بگیر، من را راه داد تو و نیم ساعت وایستادم تا بفهمم از کجا وقت بگیرم، تازه برای یه روز دیگه :-|

۵ حبه چیده شد. ۱۲

مجید جان، دلبندم

یوهان: تو این خیابان پنج دقیقه برو بعد بایست و دنده عقب بیا.
...
بعد از پانزده ثانیه، دوباره یوهان: کجا داری میری؟
من: خودتون گفتین برو.
یوهان: من چی گفتم؟
من: گفتین پنج دقیقه برو.
یوهان: گفتم پنج متر five meters vs five minutes، پنج دقیقه بری که خیابون تموم میشه، می‌رسی خونه‌تون :دی

یعنی اون‌قدر خندیدم اشک‌هایم سرازیر شده بود، meter، minute، مشکل یکی دو تا نیست ‌که :)))

۵ حبه چیده شد. ۱۴

I can do it

دیروز بعد از تمام شدن اولین جلسه رانندگی با یوهان، بعد از سه ماه قرنطینه، برای اولین بار بعد از این همه مدت این طوری بودم: "آره من می‌تونم این امتحان رو قبول بشم!" و می‌دونید چطوریه؟ این که به این مرحله برسید که از پسش بر میام، مرحله مهمیه، مهمتر از خود قبول شدن حتی، مخصوصا اگه باور نداشته باشی که قبول میشی!

۳ حبه چیده شد. ۱۸

سلام بو :)

به دنبال جایی برای خرید نهار، کاملا اتفاقی از جلوی خانه‌ای سر در آوردیم که چند وقت قبل دنبال اجاره‌اش بودیم و قبل از ست کردن برای بازدید خانه گفتند که اجاره رفته. نکته مهم این که دیدیم ای دل غافل، دیوار به دیوار خانه مذکور یک ماهی فروشی بوده به همراه فروش ماهی سرخ شده تازه، در نتیجه می‌شد انتظار داشت از قبل ظهر تا آخر شب همه جای خانه بوی ماهی بدهد، هفت روز هفته:)

آیینه عبرت: خانه را بدون بازدید اجاره نکنید. اگر ناچار شدید، به تماس واتس اپ برای بازدید داخل خانه اکتفا نکرده و اصرار کنید در ساعات مختلف روز، از اطراف خانه هم فیلم بفرستند (همراه با بو :دی).

۱۱ حبه چیده شد. ۱۸

گاهی بیرون رو نگاه کن

این که میگن اون ور آب اگه بیفتی زمین و در حال مرگ هم باشی، هیچ کس نمیاد سراغت رو، نظری ندارم؛ چون خودم دو بار با دوچرخه خوردم زمین و هر دفعه، دو نفر سراسیمه دویدند بالای سرم که کمک می‌خواهی؟ ولی در جایی که به نظر من به‌شان مربوط نمیشه ورود نمی‌کنند، مثلا بچه در اتوبوس شروع می‌کند به جیغ و داد و گریه و پا کوبیدن، نه تنها نظرات حکیمانه "حتما گرمشه" "سردشه" "خسته‌ است" نمی‌دهند، بلکه غر و اعتراض و چشم گرداندن و اخم و تخم "خفه کن صداش رو" "اااااه سرم رفت" هم ندارند. در کل تلاش می‌کنند باهات تماس چشمی نگیرند و در کمال حفظ آرامش از پنجره بیرون رو نگاه کنند :)

۲۰ حبه چیده شد. ۲۸

پودر برف

بعد دو سال بارون و باد، پریشب برف بارید، چه برفی! نزدیک به سی سانت نشست و ما یک عالمه دلمون صابون زدیم که حالا اندازه دو متر آدم برفی درست می‌کنیم، غافل از این که برف کامل پودری بود، حتی اندازه یک نخود هم گلوله نمی‌شد، دیگه آدم برفی پیشکش. این شد که ما انواع دیگری از برف بازی رو تجربه کردیم :)

یک جارو بردیم روی شمشادها، ماشین‌های مردم و نیمکت‌های پارک‌ها و همه راه :-| رو پاک کردیم، از زیر ماشین ملت قندیل جمع کردیم، به هم پودر برف پاشیدیم، روی رد پاهای هم پریدیم، بدون این که بترسیم سُر بخوریم هی دنبال هم دویدیم (اندر مزایای یخ نزدن) و به این نتیجه رسیدیم حالا که بعد دو ماه آزگار قرنطینه، فقط و فقط مدارس ابتدایی بازگشایی شده‌اند، از برف پودری چه باک و فردا لیلی میتونه برگرده پلی‌گروپ چون هیچ جا سُر نیست (بهترین نتیجه :دی)

پ.ن. یعنی عاشق این مصاحبه و پوستر طراحی‌شده توسط تیم بلاگردون شدم، دمشون گرم :)

۱۳ حبه چیده شد. ۱۶
بعدی
۱ ۲ ۳ . . . ۷ ۸ ۹
در جستجوی درون و برون...
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۶)
زندگی بهتر (۸۴)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۳)
صابرانه (۴۵)
از این روزها (۱۶۷)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۶)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۱۰۱)
کتابخوانی (۶)
مشاوره (۸)
آن سوی آب‌ها (۸۷)
داستان (۲)
چالش وبلاگی (۱)
آخرین نوشته ها
یک سگ آتشفشان :)
تخم‌مرغ آب‌پز
اهلی
تروما
بازگشت به زبان‌آموزی
شمشیر در سنگ
ناخوش‌احوالی
تخت دایناسوری
مثل یک ظرف خالی
نظم وبلاگی
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
گاهی بیرون رو نگاه کن
کوچولو بیا*
سهیم شدن
امن‌سازی
مادرانگی :)
یازده ضربدر سه
سوگواری
بسی عشق بودی در این چهار سال
حضور
پربیننده ترین نوشته ها
شفایافتگان
هَکَلچه :-)
مهاجرت
لالایی لیلی :)
"هل اتی" کجا رفت؟
پسر یا دختر! مسئله این است...
مادر شوهر
بی کلید در* :-)
لیلی، مثلِ پری
مادرانگی :)
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
سه و چهار :-)
تاریخچه نوشته ها
مهر ۱۴۰۰ ( ۷ )
شهریور ۱۴۰۰ ( ۸ )
مرداد ۱۴۰۰ ( ۷ )
تیر ۱۴۰۰ ( ۹ )
خرداد ۱۴۰۰ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۴۰۰ ( ۹ )
فروردين ۱۴۰۰ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۹ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۹ ( ۹ )
دی ۱۳۹۹ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۹ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۹ ( ۷ )
مهر ۱۳۹۹ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۹ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۹ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۹ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۹ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۹ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۹ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۸ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۸ ( ۸ )
دی ۱۳۹۸ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۸ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۸ ( ۱۱ )
مهر ۱۳۹۸ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۸ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۹ )
دی ۱۳۹۷ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۸ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
دی ۱۳۹۶ ( ۷ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۷ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۶ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳ )
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
صخره‌نورد
لافکادیو
هیچ
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان