غریب آشنا

برای سال‌ها "دوست نگهدار" بودم، پاسدار همه‌ی دوستی‌‌ها، همکاران، همکلاسی‌های مدرسه، کلاس زبان، بچه‌های وبلاگ، ... و در تلاش برای نگهداری‌شان، حتی وقتی ازدواج کردند، بچه‌دار شدند، رفتند خارج و من دیگر دوستشان نبودم؛ وقتی ازدواج کردم، بچه‌دار شدم و رفتم خارج، آن‌ها دوستانم بودند.

اگر کسی می‌گفت دوست خوبی نیستم رگ گردنم می‌زد بیرون و هربار جای خالی نبودن هر کدام را با "هست هنوز" مرهم می‌گذاشتم. ولی چندی است بعد از بالا و پایین‌ شدن‌های مفاهیم بنیادین زندگی در ناآشنایی وهم‌آور راه دور، پی برده‌ام که انگار فقط برایم مهم است که بدانم دوستانی دارم که برای داشتنشان تلاش کرده‌ام، انگار اطمینان خاطر از بودنشان و تلاش خودم کمک کند به حال خوبی که برای من نیست، که من نیستم، که هویت چیست، دوستی و صمیمیت...

گذر از رنج‌ها به من آموخت که ایجاد و ماندگاری صمیمیت در به اشتراک‌گذاری جزئیات بی‌اهمیت یا رازهای مگو نیست، در دیدار هفتگی و نزدیکی فیزیکی نیست، بلکه در نزدیکی عقاید، دیدگاه‌ها و اندیشه‌هاست، در تلاش برای حفظ نقاط اشتراک است، وقتی هر دو طرف دوست دارند برای بهبود و افزودن نقاط اشتراک کاری کنند یا برای سبک زندگی مشابه تلاش می‌کنند.

نوشتم که یادم بماند وقتی دیگر مثل هم فکر نمی‌کنیم و به تفاوت‌ها احترام نمی‌گذاریم، سخت است کیفیت رابطه را بالا نگه داشت، چون قرار نیست هر دوستی تا آخر دنیا بماند...

۲ حبه چیده شد. ۱۲

صمیمی

چند وقتی هست که ذهنم درگیر مفهوم صمیمیت در دوستی شده، تعریف دوست صمیمی برای شما چیست و اگر دوستتان چه کار بکند|نکند دیگر صمیمی محسوب نمی‌شود؟

 

پ.ن. برای من تا همین اواخر، بیان نظرات، ایده‌ها و جزئیات زندگی بدون ترس از پیش‌داوری یا انتقال به دیگری (محرم بودن) یکی از مهمترین پارامترهای صمیمیت محسوب می‌شد، حالا اما مدتی است که گیر داستان خالی کردن ظرف هیجانی شدم، این که آیا انصاف هست ظرف پر شده را پیش دوست عزیزتر از جان تعدیل کنم یا روش‌های دیگر آسیب کمتری دارد مثل مشاور، نوشتن، جدول CBT؟ آیا اگر هیچ ظرف لبریز شده را پیش دوست نقش زمین نکنم یا او حریم را طور دیگری تعریف کند، صمیمیت از بین نمی‌رود؟ از هم دور نمی‌شویم؟ و از همه مهم‌تر وقتی عریان‌ترین لایه‌های روحم را برای خودم نگه دارم، چطور نیمه-روح (ترجمه ناشیانه‌ای از soulmate) بیابم؟ 

۱۶ حبه چیده شد. ۱۱

بهدخت

چندوقت قبل یک کلاس غیرحضوری ثبت نام کردم، که شامل چهار جلسه‌ی ۷ ساعته می‌شد. زمان برگزاری کلاس پنج‌شنبه جمعه بود و زمان ثبت نام، با یک اشتباه لپی، فکر کردم که هفته دوم برگزاری کلاس تهرانم که نبودم :دی

از دو جلسه اول کلاس هم کمابیش راضی نبودم، یعنی وقتی وسط کلاس فکر می‌کنم که دارم وقت تلف می‌کنم و این‌ها را که خودم بلد بودم و شروع می‌کنم به مقایسه قیمت با جاهای دیگر، برای من یعنی نارضایتی. 

با این حال اتفاق عجیبی افتاد، بعد از جلسه دوم در حالی‌که با بی میلی داشتم به کامنت یکی از هم دوره‌ای‌ها در گروه تلگرامی کلاس جواب می‌دادم، پیامی دریافت کردم از یک فرد ناشناس که دوستی بود که ۲۶ سال قبل گم کرده بودم ...و همه‌ی این سال‌ها، علیرغم فراگیر شدن شبکه‌های اجتماعی هیچ وقت پیدایش نکردم...

خیره ماندم به صفحه گوشی و به این فکر کردم که حتی اگر تنها حکمت شرکت در این دوره مجازی همین یافتن دوستم باشد، می‌ارزد :)

۲ حبه چیده شد. ۲۰

شاید آرزوی کسی باشی

این پست قرار نیست که نوشته‌ای داشته باشد، تلنگری است برایم که یادم بماند در زمانه‌ای که مثل فانوس دریایی چسبیده‌ام به " خانه‌ی دوست کجاست"، کسی از گذشته‌ها پیدایش شد با دلی شکسته و رنجی عمیق. پیدا شد که یادم بیاورد روزگاری آرزوی کسی بودم، همان روزهایی که تلاش می‌کردم برای تنهایی یک تازه مادر کاری بکنم...

۷ حبه چیده شد. ۱۴

این خاک چه زیباست...

از صفحه کوچک موبایل نگاه می‌کنم به دوستان عزیزتر از جانم، به نگاه مهربان و پر عشقشان، به خنده‌هایشان، به شادی، امید، عشق... و دلم پر می‌کشد برای بودن پیششان، برای یه دورهمی کوچک دوستانه، مثل قدیم‌ها...

می‌پرسد: پریسا تو که این همه تعریف کردی لعنتی! چرا دلت می‌خواد برگردی؟ چی هست اینجا که اونجا نیست؟

میگم: ایران :( اینجا با همه چیزهایش برای من نیست...

صدای اون‌یکی از کمی دورتر می‌آید: می‌فهمم چی میگی... تو به تعلق نیاز داری! به خاطره، به دوست... اولین سال‌هایی که اومده بودم تهران هم، برای من این‌طور بود، همه چیز تلخ و سیاه و رو اعصاب، وقتی بر می‌گشتم شهرمان از دروازه ورودی شهر تمام شش‌هایم رو پر می‌کردم و می‌گفتم آخیش! برگشتم خونه :) ولی کم کم جا افتادم، خاطره ساختیم، دوست پیدا کردم، تعلق خاطر پیدا کردم، شروع کردم به دوست داشتن اینجا، این شهر دودی پر ترافیک، اینجا شد خانه‌ام :)

به صفحه موبایل نگاه می‌کنم که نوشته:

poor connection, video paused بغضم رو قورت میدم و یاد اولین روزهایی می‌افتم که ازدواج کرده بودم، یاد شب اول که می‌خواستم برگردم خانه، یاد عصرهایی غمگینی که از سرکار می‌اومدم و اشتباهی دم خانه مامان پیاده می‌شدم، یاد همه روزهایی که گذشت تا خاطره ساختیم تا خانه شد خانه، تا تعلق پیدا کردم...

زیر لب می‌گویم: خانه دوست کجاست؟

۴ حبه چیده شد. ۱۸

شگفتی

لیلی رو بیدار می‌کنم تا صبحانه بخوره و راه بیفتیم،‌ همین طوری با دهن پر مخلوط هلندی و انگلیسی و فارسی بلغور می‌کنه و لقمه‌های صبحانه رو به زحمت آب میوه قورت میده! صابر زودتر رفته سر کار،‌ باید لیلی رو بگذارم مهدکودک و برگردم پروژه رو ببرم برای تایید نهایی. 

لیلی که آماده شد می‌رویم سمت انباری، دوچرخه را در میارم، لیلی از خوشحالی جیغ می‌کشه: آخ جون دوچرخه‌سواری :) هر بار همین کار رو می‌کنه، و من عاشق این ویژگی کودکانه‌اش هستم، این که هر چیز ساده و تکراری و معمولی قابلیت این رو داره که مثل بار اول شگفت زده‌اش کنه. توی راه پشت سر من مدام جیغ شادی می‌کشه!

می‌رسیم به مهدکودک،‌ با خوشحالی میاد پایین و می‌دود بغل مربی، برایش دست تکان می‌دهم و دوباره من می‌مانم و اسب خوش‌رکاب :) می‌رسم کتابخانه مرکزی، می‌خواهم قبل تحویل نهایی یکبار دیگه پروژه رو run کنم، توی ذهنم دارم نقشه پروژه شخصی خودم رو طراحی می‌کنم، یه پروژه خاص بین المللی :) توی نوتیفیکشن بار نگاهم می‌افتد به پیام مامان، می‌خواهم برایش بنویسم که الان سرم شلوغه و بعدتر به‌اش پیام می‌دهم که می‌بینم نوشته تحریم‌ها برداشته شده :))))

از خوشحالی یه لحظه خشکم می‌زنه :) توی دلم قند آب میشه، تند تند تایپ می‌کنم مگه میشه؟ چطوری؟ مامان زنگ می‌زنه و گپ می‌زنیم، خیلی خوشحالم، فکر این که برمی‌گردیم همیشه کمکم کرده که کم نیارم، حتی توی روزهای خیلی سخت :) به بوس برای مامان می‌فرستم و به صفحه مونیتور زل می‌زنم... باورم نمیشه، دیگه دست و دلم به کار نمیره :) برای صابر پیام می‌دهم که به خانه بر می‌گردیم :)

برایم یه لبخند می‌فرستد، یعنی زنگ بزنم بهش؟


پ.ن. به دعوت دامن گلدار اسپی چالش تصور آینده :)

۱۱ حبه چیده شد. ۱۱

ای بابا :-)

یه دوست فرانسوی پیدا کردم، واقعی، نزدیک :-) راستش من دوست خارجکی زیاد داشتم در زندگی‌ام، از این مدل‌های pen friend و ایمیل و ... اینا، حتی الان‌ها هم یه اپلیکیشن اومده slowly که می‌تونی به شیوه مدرن همان حس دیر رسیدن نامه رو تجربه کنی هم یه چندتایی دارم :-)

ولی دوستی که بخواهم بروم خونه‌شون نداشتم تا حالا، برای همین امروز خیلی هیجان زده بودم که می‌رفتم خونه ماری، با لیلی :-) پسر سه‌ساله‌اش کمی فارسی بلد بود، از بین صحبت‌های فارسی مربی‌های مهدکودکش یاد گرفته بود، بعد تصور کنید یه هو وسط همه انگلیسی فرانسوی‌هایی که می‌گفت، بلند گفت: ای بابا :-)))))

مادرش وسط خنده‌های من گفت:

Parissa, It means Ey Daddy? :-D

۱۴ حبه چیده شد. ۲۰

کدبانوگری :-)

می‌دونید چیه؟ من اصلاً آدم کدبانویی نیستم، نه این که تازگی‌ها و به خاطر بچه و اینا ... کلاً هیچ وقت نبودم :-|

ولی از کدبانوها خوشم میاد، از این که در کسری از ثانیه میگن چه لکه‌ای رو با چی پاک کنی کیف می‌کنم، از چیدمان آشپزخانه‌هاشون یا فوت‌های کوزه‌گری خرید، پخت و پز یا مرمت موارد آسیب دیده...

امروز با یکی از همین کدبانوها رفته بودم بیرون، دوست دوران دبیرستانم، که بهش میگم بهناز رویایی، من رو می‌برد وسط یه پلاستیک فروشی عریض و طویل و از وسط اون همه چیز عجیب غریب با کاربرد نامعلوم یک هو یه چیزی می‌کشید بیرون که اجی مجی لاترجی...  این رو نگاه کن پریسا، می‌دونی به چه کار میاد؟ فلان و بهمان:دی


بعد میایی خونه و میگی جل الخالق! چقدر زندگی راحت تر شد :-)

 

۱۳ حبه چیده شد. ۱۴

همسایه

امروز با مامانای گروه جوجکان غرب رفته‌ بودیم بیرون، یکی از مامانا وقتی می‌خواست درباره شیطنت‌های جوجه‌اش بگه، به جای اسم نبرم و اینا می‌گفت همسایه :-) مثلاً: 

"گفته‌بودم به‌تون که همسایه‌مون تلویزیون رو شست؟ 

دادند برای تعمیر، شده ۸۰۰هزار تومن :-/ تو این اوضاع بی‌پولی و گرونی...

خلاصه که مراقب همسایه‌تون باشید، موقع آب بازی "


ما: : دی

همسایه شوینده تلویزیون: :-؟

همسایه واقعی: :-/


۱۶ حبه چیده شد. ۱۴

چندان داغ به نظر نمی‌رسد :)

صندلی داغ


اگر پیگیر وبلاگ حریر بانو جانم هستید، در جریان صندلی داغ قرار دارید. از آنجایی که در این بحران زمانی که هر بار که قصد می‌کنم جواب کامنت‌های مهربان شما را بدهم، پنج صفحه کامنت پاسخ داده نشده بر دوش دارم، دست دعا بر می‌دارم که هر نفر بیشتر از ۵ سوال نپرسد (هیچ به نظر نمی‌رسد که کسی حتی یک سوال هم از من داشته باشد‌:دی با این حال اگر رگباری از سوالات دارید، کمی تمرکز کنید تا از خیل سوالاتتان ۵ تا را گلچین کنید :دی ممنون محبتتون) که تا ۹ صبح فردا بتوانم به روال صندلی داغ احترام گذاشته و جواب کامنت‌های شما را بدهم :)

خب این شما و این هم صندلی داغ وبلاگ حبه انگور :)


پ.ن. لیست نفرات شرکت کننده قبلی :)

۳۲ حبه چیده شد. ۶
در جستجوی درون و برون...
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۶)
زندگی بهتر (۸۴)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۳)
صابرانه (۴۵)
از این روزها (۱۶۶)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۶)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۱۰۰)
کتابخوانی (۶)
مشاوره (۸)
آن سوی آب‌ها (۸۷)
داستان (۲)
چالش وبلاگی (۱)
آخرین نوشته ها
شفافیت
low battery
واکسن تمام
چشم‌های خواب
تلاش ناموفق
شوالیه
اعتراض
روان
بغل
مرگ
محبوب ترین نوشته ها
گاهی بیرون رو نگاه کن
لیلی، نام دیگر عشق است...
کوچولو بیا*
سهیم شدن
امن‌سازی
یازده ضربدر سه
مادرانگی :)
بسی عشق بودی در این چهار سال
سوگواری
حضور
پربیننده ترین نوشته ها
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
مهاجرت
لالایی لیلی :)
"هل اتی" کجا رفت؟
پسر یا دختر! مسئله این است...
مادر شوهر
بی کلید در* :-)
لیلی، مثلِ پری
مادرانگی :)
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
پسر یا دختر! مسئله این است...
دوبله وسط :-)
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
شهاب الدین*
تاریخچه نوشته ها
مرداد ۱۴۰۰ ( ۲ )
تیر ۱۴۰۰ ( ۹ )
خرداد ۱۴۰۰ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۴۰۰ ( ۹ )
فروردين ۱۴۰۰ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۹ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۹ ( ۹ )
دی ۱۳۹۹ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۹ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۹ ( ۷ )
مهر ۱۳۹۹ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۹ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۹ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۹ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۹ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۹ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۹ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۸ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۸ ( ۸ )
دی ۱۳۹۸ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۸ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۸ ( ۱۱ )
مهر ۱۳۹۸ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۸ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۹ )
دی ۱۳۹۷ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۸ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
دی ۱۳۹۶ ( ۷ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۷ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۶ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳ )
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
صخره‌نورد
لافکادیو
هیچ
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان