لالایی لیلی :)

بعد از جستجوهای فراوان در میان لالایی های اینترنتی، به این نتیجه رسیدم که سلیقه ام به شدت با لالایی های کرمانی جور است :) یعنی تصوری که از لالایی دارم، با آهنگ آغازین "لالا، لالا، گل..." (پسته، پونه، سوسن، لاله...) بیشتر در آن نواحی رایج هست.

حتی آن لالایی معروف فیلم مسافران مهتاب که نمکی (مهدی فخیم زاده) با بغض برای "مش حسین آقا" می خواند.


در نتیجه این شما و این لالایی گل پسته (کلیپ تصویری شبکه پویا):

لالا لالا گل کاشی،  یه خونه توی نقاشی
لالا لالا گل پسته،  پدر بار سفر بسته
 
لالا لالا گل سوسن، نخای رنگی و سوزن
لالا لالا گل مهتاب، بدوزم نقش تو در خواب
 
لالا لالا گل نازم، سپند آویز می سازم
لالا لالا گل نرگس، که بد بر تو نیاد هرگز
 
لالا لالا گل زیره، نشه روزت شب تیره           
لالا لالا گل ریزم، به گوشت طوق میاویزم
 
لالا لالا گل ارزن، الهی پیر شی فرزند
لالا لالا گل زردم، پناه پیری و دردم
 
لالا لالا گل لادن، نگهدارت خدای من
لالا لالا گل چینی، بخوابی خواب خوش بینی


واقعیت این که دنبال لالایی کردی هم خیلی گشتم، شاید ده تا لالایی کردی هم دانلود کردم، بعد دیدم حتی اگر متن لالایی را حفظ کنم، لهجه ام خوب نیست و بهتر است بگذارم صابر برایش لالایی کردی بخواند :)


پ.ن.1 لالایی لیلی اسم کتابی از حسن بنی عامری است، بروم بخرم بخونمش :)
پ.ن.2 یک سمنوی خانگی پختم، چه سمنویی :)
پ.ن.3 عکس ناناز شماره دو به درخواست پرتقال :)

ناناز شماره 2

پ.ن.4 عکس لیلی گولو به درخواست مهیار در نوزده هفته و سه روزگی:)

لیلی جان

۲۹ حبه چیده شد. ۱۶

عجیب غریب :-|

با خانم فروشنده سر صحبت باز شد، بعد که گفتم باردار هستم، یک برق شادی در نگاهش دیدم که به دلم نشست :)

به حالت درددل می گفت که او هم یک دختر ۲۰ ساله دارد و این که زمان آن ها این اسم های عجیب غریب مرسوم نبوده...

برای همین اسم دخترش را گذاشته نسیم...


گفتم: خب نسیم که خیلی قشنگه :)

گفت: آره، بدی نیست... ولی الان همه اسم ها عجیب غریب اند، البته سر اسم پسرم جبران کردم، یه پسر دو ساله دارم به اسم اهورا :-)

نخواستم دلش بشکند و فکر کند که موفق نبوده (آن هم با این فاصله سنی ۱۸ ساله)،‌ توی دلم گفتم: خب اهورا که عجیب غریب نیست...


فکر کنم انتظار داشت اسم دختر ما یک چیزی تو مایه های آرتیشیدا و هانیسمیدا باشه :) پرسید: خب اسمش را چی می خواهید بگذارید؟

گفتم: لیلی :-)


یک لحظه مبهوت نگاهم کرد و گفت: امممم، خیلی هم عالی :-|

فکر کنم داشت به اسم دخترش افتخار می کرد، به نظرش عجیب غریب تر از لیلی بود :-|

۳۱ حبه چیده شد. ۱۷

ناناز :-)

مهلا بزرگ شده، دیشب آمده بودند خانه مان دورهمی و سمانه از تجاربش درباره سیسمونی برایم می گفت (دنبال یک لیست از ضروریات سیسمونی بودم و بعد از کلی صحبت به این نتیجه رسیدم که هیچ کدامش ضروری نیست :دی)


مهلا با یک عروسک بافتنی در بغل آمده بود، به همراه یک عروسک برای لیلی.

می پرسم: اسم عروسکت چیه، عمه؟

میگه: ناناز :-)

می پرسم: این که برای لیلی آوردی اسمش چیه؟

میگه: ناناز :-)

میگم: اونم ناناز؟ ناناز شماره یک یا دو؟

لباشو غنچه می کنه، دو تا انگشتش را میاره بالا و میگه: دو :-)


حالا ناناز شماره دو، منتظر اومدن لیلی است :-)


پ.ن. شنبه رفتم سونوگرافی، بعد از دوازده هفته انتظار، دکتر فرزانه سکوت کرده بود و با دقت اندازه می زد، من زل زده بودم به شگفتی خلقت خدا، به سرش، چشماش، گوش هایش، قلبش، ستون فقراتش، انگشت های کوچولوش، دنده ها، قفسه سینه اش... خدا رو شکر :-)


پ.ن.۲ از آنجا که رسانه ملی اعلام کرده که مراسم اسکار اصلا مهم نیست، از همین تریبون جشنواره مردمی فیلم عمار را به عنوان مهمترین جشنواره فیلم بین المللی اعلام می داریم، بله :-| :-/

۲۲ حبه چیده شد. ۱۷

یک حوض کوچک*...

نرم مثل پر زدن یک پروانه،

نازک مثل تکان خوردن آب، 

حس‌اش می کنم...


ماهی کوچک ما، در حوض دل من تکان می‌خورد :)


پ.ن. سه سریال تمام شده است تا کنون، House of Cards، شرلوک و فارگو، با تقدیم دیپلم افتخار و تندیس ویژه جشنواره به دو سریال اول و درود به همه پیشنهاد دهندگان، سیمرغ بلورین تقدیم می شود به فارگو پیشنهاد هولدن، Fa Ella و کروکدیل بانو :) 


* پنجم دبستان، عضو گروه سرود بودم، آهنگ این سرود هنوز در گوشم می‌خواند، بلند و واضح:

یک حوض کوچک در خانه‌ی ماست

در چشم ماهی، مانند دریا است...

۱۷ حبه چیده شد. ۱۶

یکی بود، یکی نبود

نوشته بود که گوش نی‌نی گولو تکمیل شده و صداها را می‌شنود...

و برایش داستان بخوانید :-)


به عنوان تنها کتاب کودکانه کتابخانه، قصه‌های خوب، برای بچه‌های خوب* را بر می‌دارم و می‌خوانم... اواسط داستان خیر و شر، صابر شاکی می‌شود: "این داستان که می‌خوانی مناسب سن بچه نیست" 


من: ":-| خب چه بخوانم؟ همین را داریم فقط"

صابر: "از خودت داستان بگو :-)"


و من تبدیل می شوم به پریسای قصه گو و با یکی بود، یکی نبود از قورباغه کوچولو کنار برکه می‌گویم تا مهتاب کوچولو کنار پنجره و او تبدیل می شود به صابر قصه گو که همه شخصیت‌های اول داستانش اسم دارد حتی اگر قورباغه و آهو باشند و آخر داستان‌هایش "قصه ما به سر رسید" ندارد و همه کلاغ‌ها به خانه‌هایشان می‌رسند :-)


* مجموعه کتاب داستان محبوب من در اواخر دبستان، نوشته مهدی آذر یزدی

۳۰ حبه چیده شد. ۲۱

لیلی، نام دیگر عشق است...

دکتر از پشت عینک پنسی اش نگاهم کرد و گفت: این آزمایش میگه که همه چی خوبه و مشکلی نیست و ... دختر هم هست که :-)

لبخند زدم به پهنای صورت، توی دلم گفتم: لیلی، اسمش لیلی است...


یک سونوگرافی تشخیصی نوشت بر مبنای شرح حالم، دوان دوان رفتم سونو...

قلب جوجه می زد تند تند مثل گنجشک... همه المان های لیلی خوب، المان های مادر لیلی باید دوباره چک شود :-|

دوباره وقت دکتر، سونو، استراحت... می گویند ناشکری نکن، شاید هم استراحت مطلق :-(


پ.ن. این یک پست خارج برنامه است :-) سرم می کوبد :-( دلم نیامد شادی این عشق را با شما قسمت نکنم به بهانه سردرد، همیشه وقت هست که سردرد خوب شود :-)

۴۳ حبه چیده شد. ۲۸

خب تا آخرش رو بگو :-|

یک سری افراد هم هستند این وسط که می آیند و می گویند که بچه ی یکی از نزدیکان ما از دست رفت، ماه اول، دوم یا پنجم و ششم چه فرقی می کند؟

پاره جگر بوده و رفته، حکمت خدا...


حالا می پرسی که خب چه شد، چرا؟ قاعدتاْ پیامی که در باب اطلاع رسانی است،‌ باید تمام و کمال بیان شود...

بعد همین سری افراد یک هو می روند و در افق محو می شوند، نه خانی آمده،‌ نه خانی رفته :-| انگار یکی زده روی شانه شان و گفته: آخ آخ، این طرف باردار بود، چرا گفتی؟


ای دل غافل :-| وقتی یک چیزی را شروع می کنید به تعریف، بمانید و تا انتها بگویید، هیچ اتفاقی نمی افتد، یا تقصیر عوامل محیطی است یا عوامل ژنتیکی، اگر عوامل محیطی است و ما حق انتخاب داریم، خب آدم حواسش را بیشتر جمع می کند،‌ اگر ژنتیکی است که دیگر کاری از دست ما بر نمی آید،‌ این همه کارآگاه بازی برای چه؟


بیایید خوب باشیم :-)


پ.ن. راستی حال من اندکی بهتر است، نمی دانم تا کی قرار است کش بیاید ولی همین که کمی هم بهتر شده خوب است :) برای انتخاب اسم، روی اسم دختر تقریباْ به توافق رسیده ایم و لیلی با احتمال بالای ۹۵ درصد برگزیده ماست :) ولی اسم پسر هم چنان چالش برانگیز است، از بین ۱۳۰ اسم پیشنهادی، پدر سخت گیر :))))) فقط ۵ اسم را انتخاب کرد که از بین آن ها فقط یکی مورد نظر من هم بود :-| فعلاْ می توانید روی اردشیر حساب کنید تا مرحله بعد :)

۴۴ حبه چیده شد. ۱۵

غول مرحله آخر :-)

دو مدل نگرانی داریم:


یکی از اونهایی که آرام آرام نفوذ می‌کنند، از اون‌هایی که هی تو بی خیالش می‌شوی ولی هست، انگار زیر پوستت جریان داره، مثل یک مار خزنده، مثل یک هیولا*. که هی منتظری انگار که یه اتفاقی بیفته، انگار همه ثانیه های عمرت را داری فدای انتظار برای رخ دادن چیزی می کنی که آخرش هیچ وقت پیش نمیاد...


دومی از اونهایی که یک هو خراب میشه روی سرت، مثلاً یک خبر ناگوار غافلگیرانه می‌شنوی که اصلاً انتظارش را نداشتی، خوشحال و خندان داشتی زندگی می کردی و هی برای آینده درخشانت برنامه می ریختی که یکی میزنه روی شونه ات و میگه: فلانی خوبی؟ یه هو پس نیفتی ها، ولی سرطان داری :-( و نگرانی مثل یک بمب درونت منفجر میشه!


من در هفته گذشته تجربه ارزشمندی داشتم، بعد از حدود پنج هفته حالت تهوع مداوم (که به هیچ تهوع واقعی ختم نشد) دو روز خوب بودم، خیلی خیلی خوب :-O و هی تقویم را نگاه کردم که الان در چه هفته ای هستم و سطح هورمون بتا HCG چقدر برگشته پایین یعنی و واقعاً خوب شدم؟ و دیگه تمام شد؟ و ... و هی ناباورانه دو روز مذکور را طی نمودم :-|


و پنجشنبه روزی همه چی برگشت به حال سابق، خیلی خیلی بدتر، به قول یکی از دوستان: "بازگشت اژدها" :-))))

و دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم، تمام پنجشنبه، جمعه و شنبه گذشته در انکار گذشت، نمی‌تونستم قبول کنم که دوباره در حالت مسمومیت دائمی باشم، عملاً فلج شده بودم، روی مبل افتاده بودم و لحظه به لحظه بدتر شدن حالم را نظاره می کردم...


مثل موقعی که قبل از مرحله آخر، یک غولی توی بازی پیدا بشه و بزنه منفجرت کنه، تمام، Game Over :-| انگار دنیا تمام شده...


که یک تلنگری اتفاق افتاد این وسط، یک نوشته ای خوندم، یاد یک مقاله‌ای افتادم، یک داستانی، حکایتی، و به این فکر کردم که یعنی چی؟ تمام شد یعنی چی؟ پا شدم خاطرات روزهای قبلم را خواندم، دیدم این ناتوانی، این فلج شدگی باعث شده این قدر حس بدی داشته باشم، بهتره پا بشم و دوباره یک کاری بکنم، یک چایی زنجبیلی، یک کاسه سیرابی، یک کمی یوگا، یک کمی برگشت به زندگی...


غول مرحله آخر یعنی چی؟ باید پا بشم و نگذارم بازی، این طوری، در این وضعیت اسفبار تموم بشه :-)

پست مادرانگی حاصل یک renovation بود :) حاصل مقابله با درماندگی آموخته شده :-)


* به داروهایی که باعث نقص ژنتیکی یا ناهنجاری مادرزادی در جنین می شوند، می گویند تراتوژن، یعنی هیولا :-| و به انواع سندرم‌های شناخته شده‌ای که در آزمایش‌های غربالگری تشخیص داده می‌شوند، می‌گویند تریزومی، یعنی حضور یک کروموزوم اضافی، مثلاً تریزومی 13، 18 و 21 به ترتیب می‌شوند: سندرم پاتاو، سندرم ادوارد و سندرم داون... 

نتیجه گیری: تراتوژن ها می توانند سبب افزایش بروز تریزومی شوند :-| :-)))) (علاوه بر ارث (سابقه خانوادگی) و عوامل محیطی (مثل پارازیت، ملاقات با اشعه X و آلودگی هوا))


صرفاً جهت افزایش اطلاعات عمومی شما :-| و کاهش استرس من قبل از آزمایش غربالگری :-)


پ.ن. داغترین عکس یافت شده از هکلچه در آبان 1404، مرسی لافکادیو :)

۹ حبه چیده شد. ۸

هَکَلچه :-)

یک دوستی داشتم خیلی قدیم، می گفت شوهرم همیشه میگه چهار تا پسر بیاریم اسم هاشون رو بگذاریم: هَکَل، هاکال، هیکیل، هَکَلچه :-)


حالا حکایت ماست، هر شب یک ساعت قبل از این که بخوابیم (که با توجه به روزگار اسفبار من، صابر ساعتی بلکه ساعت هایی، زودتر خوابش می برد) اسم بچه پیشنهاد می دهیم.


به ما بپیوندید :-) از اسامی پیشنهادی دختر-پسر استقبال می شود ؛-)

۸۲ حبه چیده شد. ۱۳

فوبیا :-|

حالا وسط این همه تبریک و خوشحالی و ... یک سری آدم نگران هم هستند :-|


مثلاً دوستی دارم که به شدت فوبیای بارداری داره و من در جریان نبودم تا اخیراً که درگیر واکنش‌های عجیب و غریبش شدم...

روزهای اول گفت که کمی می‌ترسد و خواهر ندارد (که اگر خواهر داشت حتماً از اون می پرسید) و اگر امکانش هست کمی برایش خواهری کنم و توضیح دهم که خب چطوری است و حالم چطور است و روزها چطور می گذرند ...


من هم از همه جا بی خبر، یک روز، دو روز برایش گفتم که حالا مثلاً کمی بیشتر و زودتر خسته می‌شوی، شاید نیاز داشته باشی بیشتر استراحت کنی، یا غذای مقوی بخوری در حجم کم و تعداد زیاد (به جای سه وعده تپل صبح-ظهر-شب)، حالت بهم بخوره یا ...


که دیدم ای دل غافل :-| مثلاً در یک روز پنج پیام به شدت نگران دریافت می‌کردم:

پریسا!!!!!!!!!!! خوبی؟؟!!!!!!!!!! بهتر شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! 


علاقه زیادی هم به "؟" و "!" دارد :-))))) و فقط رویش نمی‌شد که بنویسد "زنده‌ای هنوز؟!!!!!!"


در نتیجه ما دیگر هیچ چیزی را به ایشان منتقل نمی نُماییم، باشد که استرسشان کم شود :-|


پ.ن. می دانم که بیشتر مخاطب‌های اینجا فینگیلی هستند و عموماً در گستره زیر 25 سال به سر می‌برند که حالا اگر عشقی باشد و یاری، شاید به ازدواج فکر کنند، ولی برای آن یک درصد مخاطب خاموش که بالای سی سال بوده و شاید دوست داشته باشند راهکارهای "یک عدد پریسا" برای درمان حال به هم خوردگی مدام را بدانند، این ها موثر هستند:


چای زنجبیل (هر چیز زنجبیلی) به شرطی که میزان کل زنجبیل مصرفی از یک گرم در روز بیشتر نشود :-|

نان سوخاری (هر چه خشک تر بهتر و دقیقاً قبل از این که از رختخواب بپرید بیرون، استفاده کنید)

گرسنه نبودن

آدامس

مویز

موز

بِه


که البته برخی از راه‌های فوق در درمان حالت تهوع هنگام سواری ماشین هم جواب می‌دهد، مخصوصاً زنجبیل که در زمان غیر بارداری، هر چقدر دلتان خواست بخورید :-)

۲۸ حبه چیده شد. ۱۹
در جستجوی درون و برون...
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۷)
زندگی بهتر (۸۴)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۳)
صابرانه (۴۵)
از این روزها (۱۶۷)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۶)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۱۰۱)
کتابخوانی (۶)
مشاوره (۸)
آن سوی آب‌ها (۸۷)
داستان (۲)
چالش وبلاگی (۱)
آخرین نوشته ها
بدو گفتم که مشکی یا عبیری...
لبه‌ی پیاده‌رو، هم سطح جاده
سیاه و سفید
تنظیم روی فرکانس دیگر
هر نه ماه هم تکرار کنیم!
بیخودی
اعلام حیات :)
کرونا تست
مدرسه
کرونا در یک قدمی
محبوب ترین نوشته ها
گاهی بیرون رو نگاه کن
لیلی، نام دیگر عشق است...
کوچولو بیا*
سهیم شدن
امن‌سازی
بسی عشق بودی در این چهار سال
مادرانگی :)
یازده ضربدر سه
سوگواری
شوک دمایی
پربیننده ترین نوشته ها
شفایافتگان
هَکَلچه :-)
مهاجرت
لالایی لیلی :)
"هل اتی" کجا رفت؟
پسر یا دختر! مسئله این است...
مادر شوهر
بی کلید در* :-)
لیلی، مثلِ پری
مادرانگی :)
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
پسر یا دختر! مسئله این است...
دوبله وسط :-)
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
شهاب الدین*
تاریخچه نوشته ها
بهمن ۱۴۰۰ ( ۳ )
دی ۱۴۰۰ ( ۴ )
آذر ۱۴۰۰ ( ۳ )
آبان ۱۴۰۰ ( ۶ )
مهر ۱۴۰۰ ( ۸ )
شهریور ۱۴۰۰ ( ۸ )
مرداد ۱۴۰۰ ( ۷ )
تیر ۱۴۰۰ ( ۹ )
خرداد ۱۴۰۰ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۴۰۰ ( ۹ )
فروردين ۱۴۰۰ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۹ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۹ ( ۹ )
دی ۱۳۹۹ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۹ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۹ ( ۷ )
مهر ۱۳۹۹ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۹ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۹ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۹ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۹ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۹ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۹ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۸ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۸ ( ۸ )
دی ۱۳۹۸ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۸ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۸ ( ۱۱ )
مهر ۱۳۹۸ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۸ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۹ )
دی ۱۳۹۷ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۸ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
دی ۱۳۹۶ ( ۷ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۷ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۶ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳ )
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
صخره‌نورد
لافکادیو
هیچ
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان