شاخه نبات!

پیش دانشگاهی که بودم یک روش جدید برای فال حافظ یاد گرفته بودم، این طوری که یک فاتحه برای حافظ می خوانی و به حق شاخه نباتش قسم می دادی که فالت را بگوید، بعد هر صفحه ای که باز کردی از آنجا، هفت غزل می رفتی پیش و بیت هفتم غزل هفتم، فال خاصه تو است :دی

سر همین روش قدیمی که بارها فال گرفته بودم و یک زمانی خیلی ایمان داشتم که روش درستی است، امروز برای همه اهل خانه فال گرفتم و بیا و ببین چه فال های درستی :)))))))))))))))

سرو ستاه نامه:

این بار دو هنرجوی اصفهانی آمده بودند پیش استاد که نوازنده حرفه ای بودند، به سبک استاد پایور می زدند و یکی شان که حرفه ای تر بود، یک گوشه ای برایمان اجرا کرد با شیرین کاری :) بعد استاد چند نکته مهم درباره مضراب گرفتن و علت بی نمد بودن مضراب در ردیف نوازی گفت و شروع کرد با شیرین کاری و مضراب با نمد نواختن که خیلی بامزه بود :) 

در پایان هم به مناسبت 21 مهرماه و روز بزرگداشت حافظ، برایمان گوشه ای نواختند و این بیت را خواندند:

بهشت عدن اگر خواهی، بیا با ما به میخانه        که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم

۰ حبه چیده شد. ۰

جوانی هم بهاری بود و ...

با مریم رفته بودیم خانه ساهره مهمانی (دور همی ماهی یکبار خانه هر کداممان) :)

مادر ساهره خیلی به زحمت افتاده بود و تا ظهر که من writingهای ساهره را تصحیح می کردم، کلی پذیرایی کردند و نهار خوشمزه ای هم پخته بودند.

 با توجه به این که ساهره و سارا ازدواج نکرده اند، نکته ای که به نظرم جالب آمد، این است که ازدواج یکی از بچه ها در خانواده چقدر به بزرگترها ایده می دهد که از تکنولوژی های جدید استفاده کنند، مثلاً مامان بعد از ازدواج من بالاخره تصمیم گرفت که از ماشین لباسشویی عزیز دلش دست بکشد و یک مدلی مشابه من بخرد که کارش راحت تر باشد، در صورتی که قبلش با همان راه می آمد.

مادر ساهره هم خیلی از من راجع به مدل زودپز پرسید، حتی راجع به غذاساز (که کادوی بهار جان و نیره خانم بود برای عروسی من) :) ازدواج جوان ها به بزرگترها این جسارت را می دهد که گاهی چیزهایی را تجربه کنند که در حالت عادی حوصله اش نیست، مثل خرید یک زودپز جدید که همه مراحل را با آهنگ به شما خبر می دهد :)

سرو ستاه نامه:

این بار یک نفر جدید به جمع کلاس اضافه شد، آقایی که فقط چند سال از استاد کوچکتر بود و نواختن ساز را تازه شروع کرده بود. استاد کلی از ایشان استقبال کردند و گفتند: که شما دوست عزیز من هستید و من خیلی به شما افتخار می کنم که در این سن شروع کرده اید :) داستان این آقا این گونه بود که اخیراً دچار کمردرد شدیدی شده و چند وقتی در خانه بستری بودند و مشغول مطالعه کتاب تاریخ موسیقی ایرانی و از آن جایی که همیشه به موسیقی گل ها و صدای سنتور علاقمند بوده اند، تصمیم می گیرند که شروع کنند :) آفرین به این روحیه :))))

استاد در ادامه می گفت که کار ما در این مدرسه این است که به شما آموزش دهیم که چطور خودتان موسیقی را بیاموزید :) می گفت: برای همین در این سبک آموزشی اگر شما از کسی بپرسید یا کمک بگیرید دیرتر یاد می گیرید تا زمانی که خودتان گوشه را در بیاورید و کاملاً اشتباه... چون قرار نیست نغمه های گوشه را یاد بگیرید، قرار است یاد بگیرید که چطور موسیقی را بیاموزید :)

 

پ.ن. خانم اکبرزاده می گفت تا ما لبریز از انرژی منفی نباشیم، انرژی منفی دیگران روی ما اثری ندارد، مثلاً اگر وقتی به موفقیت بزرگی می رسیم به خودمان غرّه نشویم و این طور نباشد که دنیا را بنده نباشیم، حسادت بقیه کاری از پیش نمی برد (به زبان خودمانی، چشم نمی خوریم) :)

۰ حبه چیده شد. ۱

غم و شادی :)

گاهی حل مشکلات بزرگ، بسیار ساده تر از آنی هست که ما فکر می کنیم :)

سرو ستاه نامه:

از استاد پرسیدم که اگر پیش آمد و یک جلسه هایی درس جدید آماده نکردم، آیا امکانش هست یکی از درس های قدیمی را بزنم که آن موقع ها بیشتر اشکال داشته ام؟ (به هوای این پرسیدم که اگر قرار باشد هیچی نزنم، شاید بیشتر تنبلی کنم تا این که قرار باشد روی یک درس قدیمی تمرین کنم :))

حس ششم استاد همیشه عالی است، حس کرد که شاید سر حال نبوده ام، گفت: اهریمن غم گاهی از اوقات میاد سراغ آدم، وقتی میاد و نمی خواهی هیچ کاری بکنی، اون غم منفی است، غم تلخ است، اهریمن غم است، که می خواهد در همان حالی که داری بمونی، مثل اهریمن شادی...

یک نگاهی به چهره متعجب بچه ها انداخت و ادامه داد: بله، اهریمن شادی هم هست، مثل اهریمن غم، شادی منفی وقتی میاد سراغت دیگه نمی خواهی هیچ کاری بکنی، انگیزه هایت از بین می روند، اون اهریمن شادی است که می خواهد تو را در همان حال نگه داره، برای همین سعدی میگه:

غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد                      ساقیا باده بده، شادی آن کاین غم ازوست

آن غم مثبت که حزن است، خوب است، برای روح آدم خوب است، مثل شادی مثبت که باعث تداوم زندگی است، ولی وقت هایی که اهریمن غم یا شادی آمد سراغت، نگذار در وجودت خانه کند، بلند شو از فرشته موسیقی کمک بگیر :)

از همه فرشته های هنر، که باعث می شوند اهریمن ها بروند، درست است که یک مصرع حافظ را به واقعه ای نسبت دادند که همه می دانید، ولی واقعاً "دیو چو بیرون رود، فرشته در آید"، این همه فرشته هنر که باعث می شوند شادی شیرین، غم شیرین بیایند و ماندگار بشود :)

 

پ.ن. این هم نتیجه ترجمه هایم در TED، هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا :)))))))))))

Dear Parissa,

I'm the organizer of TEDxTehran. We had a great event on September 26th in Tehran and shown a TEDTalk by Simon Sinek (Why good leaders make you feel safe) which you translated to Farsi.

On behalf of our team and community, I want to thank you for making this talk available for Farsi audience.

۱ حبه چیده شد. ۰

ادب ساز به ز صولت اوست :-)

یک هفته نشد به سنتور خان سلام کنم، اون اوایل عذاب وجدان گرفته بودم، بعد دیدم خب میزبانی و تمرین هر شب ساز جور در نمی آید (حداقل اون موقع حسم این بود، هر چند الان حسم این نباشه)، برای همین یک هفته دو تایی رفتیم مرخصی، من یه ور، سنتور خان یه ور دیگه.

حالا دیروز در آوردمش، می بینم آن قدر این هفته باد کولر خورده و شبا از سرما به خودش لرزیده، هر چی سیم زرد که خودم انداخته بودم از کوک خارج شده، طفلک نه اون به سرما عادت داشت، نه من به دوری او :))))

پ.ن. تازه خبر دارید عدسی عمه شده قد نارنگی؟ :*

۰ حبه چیده شد. ۰

مالک مُلک وجود...


خانم اکبرزاده یک برگه گذاشت جلویم و گفت: به نظرتان می توانید این شعر را به نمایشگاه آبان ماه برسانید؟

باورم نمی شد، داشتم از خوشحالی ذوق مرگ می شدم، گفتم: بله بله، همه تلاشم را می کنم:)

گفتند: خب اول شعر را بخوانید، باید با شعرش ارتباط برقرار کنید که وقتی می نویسید حستان هم در نوشتن حضور داشته باشد...

آن قدر خوشحال بودم که نمی فهمیدم شعر چی هست دقیقاً، فقط این که یکبار "ی" داشت عالی بود، کشیده ب را همیشه می توان در آورد، گفتم: من با این شعر ارتباط برقرار می کنم، همین عالیه!

بعد گفتند یک قلم کتابت ببرم دفعه بعد که اسم "سعدی" را بالای کار و اسم خودم را پایین کار بنویسیم، هر بار یک پاک نویس ببرم برایشان که اگر پاک نویس نهایی با تذهیب توسط استاد اخوین تایید شد بگذارندش در نمایشگاه آبان :)

یک عالمه احساس هنری بودن در سلول هایم جاری شد :))))))))))))))))))))))

 

سرو ستاه نامه:

این بار یکی از بچه های نی نواز آمده بود پیش استاد برای ردیف نی ضبط شده اش از استاد تاییده بگیرد. چند تا از کارهایش هم همراه آورده بود و روی تبلت پخش کرد. استاد پرسیدند آیا قطعه ای دارد در مقام چوپانی یا از کارهای خاص نائب اسداله؟ و بعد از شنیدن سری مقامی گفتند که کارهایی که در مقام چوپانی ضبط شده است بی نظیر است و می تواند منتشر شود ولی کارهای ردیف مورد تایید نیست، چون انگار ردیف را با لهجه چوپانی نواخته است! همه زل زده بودیم به استاد که لهجه یعنی چه؟ استاد گفتند: فرض کنید ردیف عین فارسی معیار است، که اگر با لحن مقامی بنوازی انگار کن که داری با لهجه اصفهانی یا شیرازی صحبت می کنی و هر حال از معیار خارج شده ای :) گفتند: حتی نائب اسداله که گفت من نی را از میان گوسفندان به دربار بردم، این نکته را رعایت کرد که برای ردیف نوازی نی، لهجه چوپانی ساز را حذف کند... 

۰ حبه چیده شد. ۲

پیش بینی نشده...


برنامه ات چقدر برای پیش بینی نشده ها آمادگی دارد؟

 

سرو ستاه نامه:

این بار استاد تفاوت های ضرب و تمبک را بیان کردند و این که جایگاه یک ضرب گیر در گروه نوازندگان قدیمی چقدر بالا بوده و حتی بعد از ورود مترونوم به ایران، یک بار به تعریف از حاجی خان این گونه یاد شده که حاجی خان شبیه مترونوم عمل می کند :) بعد استاد یاد گذشته ها کردند و این که برای به دست آوردن یکی از ضربی های حبیب سماعی نزدیک به 15 سال هر روز ضربی مذکور را زده اند و حتی به خاطر هزینه های بالای ضبط یک سیستم ضبط در منزلشان برقرار کرده بودند. استاد گفتند که بالاخره بعد از آن همه سال، یک روز وقتی که دوباره به ضربی گوش می دادند، حس کرده اند که یک دورانی در این نغمه هاست، در تکرار آن ها، در تکرار رمل ها و بعد به این نتیجه رسیده اند که اگر با انتقال حس دوران بنوازند، این بار آهنگ درست خواهد شد :)))) مثال جالبی که ذکر کردند این بود که در ایقاع به تکرار دو رمل  می گویند "ره سماع" و در نظر بگیرید دوران رقص سماع را و شباهتش با نوای ضربی حبیب...

۰ حبه چیده شد. ۲

عدسی عمه :)


به سمانه پیام می دهم: می خواهی برو سایت babycenter چک کن، ببین نی نی الان اندازه کنجد، عدس، گیلاس، ... یا مثلاً هلو است :)

پیام می آید: حامد نی نی اندازه عدس است :)

می گویم: سمانه اشتباه فرستادی پیام رو که :* من پریسام، الهی عمه قربون اون عدس کوچولو بره :)

دارم عمه می شوم و این حس خوبی است :)

گرچه در دید عامه مردم، عمه، به هیچ عنوان جایگاه خاله را ندارد، با این حال، این که آدم یک نسبت مستقیم با یک بچه کوچولویی داشته باشد و تنها فرد با آن نسبت در کل خانواده بچه محسوب بشود، حس خوبی است، قبلتر این احساس را نداشتم ولی حالا فکر می کنم این که آدم عمه یک بچه ای هم باشد، بسیار دوست داشتنی است :)


سرو ستاه نامه: 

این بار استاد می گفت که گوشه ها مثل دعا هستند، وقتی روزی یکی دو تا گوشه هم بزنی انگار که داری دعا می کنی، این قدر با طبیعت و جریان اطرافت یکی می شوی :) بعد بحث این شد که آدم باید برای دل خودش بزند و اگر یک وقتی دوستی، آشنایی، فامیلی خواست برای آن ها هم...

نوبت من شده بود، گفتم: استاد فامیل که تا من و سنتور را با هم می بینند، می گویند بیا و برایمان علی سنتوری بزن :)))) استاد به فکر فرو رفت و بعد گفت: اگر کسانی که زیاد با این موسیقی آشنایی ندارند خواستند برایشان ساز بزنی، بگو که با تو در دلشان آهنگ را تکرار کنند، مثلاً ریتم دام دام دام دا دا دام دام ... را همراه این که تو ساز می زنی برای خودشان بخوانند، این طور چون ساده است و می توانند تکرار کنند، خوششان می آید و در فضای موسیقی غرق می شوند :)))))

سیمین هم سلمک می خواند و به قول استاد یک سری از نت ها را ژوست در نمی آورد (یعنی دقیق سر نت نبود)، برای همین استاد شروع کرد به سولفژ کار کردن، می زد روی سیم و به سیمین می گفت که با صدای آن بخواند... خلاصه این شد شروع سولفژ خوانی همه، استاد از سر کلاس شروع کرد و به یکی دیگه از بچه ها گفت که حالا تو بخوان و بعد نفر بعدی ... نوبت من که شد داشتم آرام برای خودم می خواندم، استاد گفت: حالا تو بلند بخوان! و بعد گفت درست است، این نت را بخوان، درست است، ... و آخرش گفتند که من توانسته ام گوشم را با صدای ساز کوک کنم و خارج نخوانم :)))))))))))))))))) و این که چنین تمرین هایی برای گوشی کار کردن موسیقی بسیار مفید است :)

۰ حبه چیده شد. ۱

موزه موسیقی


اگر روزی گذارتان به میدان تجریش افتاد، به غیر از گشت و گذار و بازار گردی و امام زاده صالح، سری هم به موزه موسیقی بزنید. در سمت چپ خیابان مقصود بیگ، خیابان موزه، یک ساختمان اخیراً باز سازی شده است که فضای موسیقی را برایتان زنده می کند، پر از سازهای اصیل ایرانی متعلق به دوره های مختلف و بومی مناطق مختلف ایران (از جنوب تا شمال، از خراسان تا کردستان). در ضمن یک دستگاه گویا به رایگان در اختیارتان گذاشته می شود که هنگام بازدید بخش های مختلف، سازها و مناسبت استفاده از آن ها را برایتان شرح دهد و حتی قطعه ای کوچک پخش کند که حسی از صدای آن ساز داشته باشید :)

برای ما که رسانه ملی مان اجازه نمایش سازها را ندارد، شاید بازدید موزه موسیقی برای آشنایی با سازها، یک باید ملی-میهنی باشد :)

قرار بود به مناسبت روز بزرگداشت فردوسی، کنسرت فردوسی و موسیقی استاد در موزه موسیقی برگزار شود. از قبل بلیت‌ها شماره صندلی نداشتند و استاد عذرخواهی کرده بود بابت این که سالن آمفی تئاتر موزه 40 صندلی بیشتر ندارد و شاید مجبور شویم که بایستیم... من هم دیگر پیامک و ایمیل تبلیغ برای دوستانم نفرستادم، چون تقریباً از دو هفته قبل از روز کنسرت، همه بلیت ها تمام شده بود و 70 بلیت بدون صندلی هم داشتیم :)

سالن کوچک بود و صمیمی با ویژگی های آکوستیکی مناسب برای اجرا بدون میکروفون، و آقای مرادخانی (مدیر موزه) مثل بسیاری از شاگردهای قدیمی استاد روی زمین نشستند :) 

البته این کنسرت به نوعی اجرای دوباره کنسرت سال 90 راجع به فردوسی بود که DVD آن مراسم هم قبل از ورود به سالن در اختیار علاقمندان قرار گرفت. با این اوصاف، من خیلی این کنسرت را دوست داشتم، گرچه جای همه دوستانم خالی بود (مونا، مریم، خانم اکبرزاده، ...) ولی تحقیق استاد راجع به نام دستگاه‌ها، گوشه‌ها و سازها در ابیات شاهنامه به همراه اجرای زیبای دستگاه سه گاه بسیار به دلم نشست :)

۰ حبه چیده شد. ۰

خانه و خانواده :))))


این چند روز، روزهای درخشانی بودند، اول یک مهمانی گرفتم با قورمه سبزی:) روز بعدش مقدمات دلمه گوجه-فلفل-بادمجان (غذای محبوبم) را فراهم کردم و امروز نهار دلمه داشتیم (جای شما خالی)، فردا هم می خواهم آش رشته درست کنم :) یک دختر کدبانو 

خانه را مرتب کردم، کارهایم را مرتب کردم، همه لباس ها را شستم، یک سری دیگر لواشک درست کردم، این وسط مهمانی هم رفتیم و بی دریغ ساز زدم و خط نوشتم و ورزش کردم :)

شنا سوئدی:

اگر هر روز با کامپیوتر بیدار می شوید و می خوابید، اگر از کمربند شانه ای تان در موقعیت ثابت سر پایین، زیاد کار می کشید (مثل نوشتن، ساز زدن، غذا پختن، ...) بیایید و به ما ملحق شوید! برنامه تمرینی برای رکورد 100 شنا سوئدی به شما کمک می کند که برای همیشه از گرفتگی عضلات سرشانه و کتف رها شوید :)

برنامه به این گونه است که سه روز در هفته انتخاب می کنید (مثلاً انتخاب من دوشنبه، چهار شنبه و جمعه است) و بر طبق برنامه ذکر شده (بسته به این که در کدام هفته از شروع تمرین قرار دارید) مطابق مدل پیشنهادی پیش می روید تا هفته هفتم :) 

مهم نیست از چه هفته ای تصمیم می گیرید که شروع کنید و حتی مهم نیست که بخواهید با ما پیش بروید یا نه (برنامه این کار از اینجا برداشته شده است)، می توانید روند خودتان را در پیش بگیرید، ولی بیایید در لذت تکمیل این برنامه همراه باشیم :)

منتظرتان هستیم :)))))

سرو ستاه نامه:

استاد این بار تعریف می کردند برایمان: "وقتی که جوان بودم، یک موسسه ای بود به اسم چاووش که با آقای لطفی خدا بیامرز یک جا بودیم (البته در زمان تعریف این خاطره ایشان رفته بودند آمریکا) و خواهر آقای لطفی مسئول هماهنگی کارها و کلاس ها بود. من کلاس های موسیقی ام را به همین شیوه رایج این روزها برگزار می کردم آن موقع ها، هر ساعت را به چهار قسمت تقسیم کرده بودیم و چهار نفر می آمدند درس می گرفتند و می رفتند... یک بار خواهر آقای لطفی به من گفت: آقای کیانی، می دانید چند نفر در رزرو کلاس های شما مانده اند؟ افرادی هستند که نزدیک سه سال است منتظر کلاسند! و من آن موقع پیش خودم فکر کردم که چرا باید این طور باشد... بعد یک سفری رفتم به کانادا و هوا بسیار سرد بود، می دانید در سرما حس غربت بیشتر سراغ آدم می آید... من در روزهای برنامه که بسیار تنها بودم، به ایران فکر می کردم و حس کردم که چقدر دلتنگ ایران و مردمش هستم :) بعد به این فکر کردم که چرا باید افرادی سه سال منتظر من بمانند؟ مگر من کی هستم؟! و همان موقع تصمیم گرفتم که اگر برگشتم ایران، روند تشکیل کلاس هایم را عوض کنم، دیگر به هیچ کس نگویم که جا نداریم، یا باید منتظر بمانی، بگذارم هر کسی که مشتاق یادگیری موسیقی ایرانی است بیاید و فقط برای دل خودم کار کنم :)

می دانید بعضی کارها فقط دلی است، یعنی باید با دلت و برای دلت کار کنی که جواب بدهد، اگر دل حضور نداشته باشد، اثر کار از بین می رود، مثل پزشکی، اگر پزشک کارش را به پول بسنجد اثر شفابخشی دستش از بین می رود، مثل تدریس، اگر آموزگار مبنا را بر پول بگذارد، تاثیر آموزش از بین می رود، دل حرم امن است، باید با دل کار کنیم"

البته کلام استاد بسیار شیرین تر از اینی است که نقل به مضمون کردم،فقط خواستم شما هم در لذت حرف های آن روز استاد سهیم باشید :)

۱ حبه چیده شد. ۰

گنجشک لالا، مهتاب لالا...


آدم وقتی اولویت های کاری اش را می چینه، قاعدتاً آن کاری که بیشترین اولویت را داره با بالاترین کیفیت انجام میشه :) مثلاً اولویت امروز عصر من: گوشه کرشمه مویه سه گاه، خوشنویسی (چلیپای سرمشق این هفته)، برنامه روز اول-هفته اول شنا سوئدی، شام و نوشتن پست وبلاگ!

در نتیجه الان که ساعت 11:30 شب است، با وجودی که کلی از قبل به "سرو ستاه نامه" این هفته فکر کرده بودم (استاد ماجرای تصمیم شان را تعریف کردند برای تشکیل کلاس گروهی) و قصد داشتم که حسابی شما را تهییج کنم در برنامه شنا سوئدی 7 هفته ای به ما بپیوندید، پست وبلاگ واقعاً مظلوم واقع شده و در حالی دارم به برنامه مهمانی فردا و قورمه سبزی فکر می کنم که چشم هایم از هم باز نمیشه :)

۰ حبه چیده شد. ۰
در جستجوی درون و برون...
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۶)
زندگی بهتر (۸۴)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۳)
صابرانه (۴۵)
از این روزها (۱۶۷)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۶)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۱۰۱)
کتابخوانی (۶)
مشاوره (۸)
آن سوی آب‌ها (۸۷)
داستان (۲)
چالش وبلاگی (۱)
آخرین نوشته ها
مدرسه
کرونا در یک قدمی
دنیای برون‌گراها
از آب تا کیک
والد در کلاس
اشتباه لپی
هنوز اندازه‌مه!
بِهِل
آهای کلاغ قارقاری، خبر داری؟
یک سگ آتشفشان :)
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
گاهی بیرون رو نگاه کن
کوچولو بیا*
سهیم شدن
امن‌سازی
یازده ضربدر سه
مادرانگی :)
بسی عشق بودی در این چهار سال
سوگواری
حضور
پربیننده ترین نوشته ها
شفایافتگان
هَکَلچه :-)
مهاجرت
لالایی لیلی :)
"هل اتی" کجا رفت؟
پسر یا دختر! مسئله این است...
مادر شوهر
بی کلید در* :-)
لیلی، مثلِ پری
مادرانگی :)
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
یک عالمه یک*
تاریخچه نوشته ها
آذر ۱۴۰۰ ( ۲ )
آبان ۱۴۰۰ ( ۶ )
مهر ۱۴۰۰ ( ۸ )
شهریور ۱۴۰۰ ( ۸ )
مرداد ۱۴۰۰ ( ۷ )
تیر ۱۴۰۰ ( ۹ )
خرداد ۱۴۰۰ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۴۰۰ ( ۹ )
فروردين ۱۴۰۰ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۹ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۹ ( ۹ )
دی ۱۳۹۹ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۹ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۹ ( ۷ )
مهر ۱۳۹۹ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۹ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۹ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۹ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۹ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۹ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۹ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۸ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۸ ( ۸ )
دی ۱۳۹۸ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۸ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۸ ( ۱۱ )
مهر ۱۳۹۸ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۸ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۹ )
دی ۱۳۹۷ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۸ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
دی ۱۳۹۶ ( ۷ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۷ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۶ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳ )
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
صخره‌نورد
لافکادیو
هیچ
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان