تعهد


یک مجموعه آموزش material design از Youtube گرفته ام که شامل 50-60 ویدئوی کوتاه 10 دقیقه ای است، فرد ارائه دهنده خیلی تند و روان صحبت می کنه، در کل ده دقیقه یک دقیقه هم حرف اضافه نمی زند، هی مِن و مِن نمی کنه، هر گاه بخواهد جستجویی انجام بدهد، ویدئو را متوقف می کنه، کاملاً معلومه که ویدئو ویرایش شده و هر ده دقیقه اش، معادل است با 60 دقیقه آموزش مشابه به زبان فارسی در هر کدوم از هزاران سایتی که این روزها به مقوله آموزش اندروید و iOS توجه خاصی نشون میدن :-|


 میخوام بگم به قول دکتر شیری در tagهای فرهنگ های خوب، چه خوبه که یاد بگیریم که در یک فرهنگ خوب، این تنها هزینه مادی نیست که مهم است، فقط حجم دانلود آن فایل 300 مگابایتی نیست که مهم است (که می تونه فقط 10 مگ باشه)، مدت زمانی که از کاربر بابت تماشای ویدئوی آموزشی ما گرفته میشه هم اهمیت داره و اگر میشه مطلبی را در 10 دقیقه خلاصه کرد، به وقت بییندگان احترام بگذاریم :)

۲ حبه چیده شد. ۲

چشم مایی!


بعد از ظهر جمعه در حالی که هوا توفانی شده بود و من آخرین مراحل نصب اتوکد را روی کامپیوتر شاهین، پسرخاله، تکمیل می کردم، درد چشم راستم شروع شد...

گوشه داخلی اش یه چند تا تیر کشید، و من گذاشتم به حساب این که هوا موقع توفان کمی تاریک شده بود و نور اتاق هم کم بود و من دماغم رفته بود توی مانیتور :)))))))))))))


شب خوابیدم و شنبه نزدیک های عصر دوباره یه سلامی کرد :) احساس کردم یه ربطی به خستگی چشم داره که چشم راست شروع می کنه به آلارم دادن :))))

حالا دیروز که تو شوک رفتار ناشایست شرکتی بودم که شنبه با اون همه انرژی مثبت رفتم پیششان، ولی امروز ساعات زیادی را به شیوه دزد دریایی طی کردم (یه روسری نازک بسته بودم، کجکی روی چشمم) :)


گذشت تا یک ساعت پیش صابر زنگ زد که خبر بدهد در راه باشگاه هست با دوستانش، حال و احوال پرسید، گفتم که چشمم درد می کند :-|


گفت درمان قدیمی را انجام داده ای؟ (یک درمان سنتی محلی است، این گونه که در آب خنک پلک می زنی، بیشترین کاربردش خواباندن پف چشم است بعد از گریه:)))))))))))-- به نظر صابر این یه جور درمان خنک سازی چشم است:) )


گفتم: نه... و بعد پیش خودم فکر کردم چرا که نه؟


الان ساعتی گذشته و به اندازه کل این دو روز حالم خوب شده :) خدایا شکرت :))))

۳ حبه چیده شد. ۱

عصر یک روز پاییزی :)


یک لیست مقابلم نشسته که فقط چند مورد کوچکش باقی مانده...

صبح یکشنبه بود که لیست را نوشتم...

برای همه کارهایی که می خواستم تا 15 مهر تمام شود، 15 مهری که می خواستم بروم شرکت جدید را ببینم (که تماس گرفتند و گفتند شنبه بیا)


آن وقت، لیست در خود 15 مهر هم ادامه یافت (از دوختن روکش لحاف بگیر تا گوشه آذربایجانی ماهور، از عوض کردن فویل اجاق گاز تا تکمیل زیرنویس ویدئوهای TED برای گروه گیمیفیکیشن) و حالا فقط پاسخ به نامه ی دوست عزیزتر از جان مانده و تمام :)


حس و حال غریبی دارم، خوشحالم که فردا کنسرت استاد است، می دانم که حال و هوای خوبی پیدا می کنم :)


برای نهار بچه سیب زمینی پختم (یک سری سیب زمینی نقلی را توی روغن زیتون و آویشن و نمک خواباندم، بعد دورشان فویل پیچیدم و گذاشتم یک ساعت و نیم در فر کبابی شود با چند حبه سیر)، خیلی خوشمزه شد :)


چند بار تصور کردم که شنبه چطور خواهد گذشت، آن ها چطوری اند و من چه کار کنم؟ :)

مثل دفعه قبل استرس نگرفته ام که شب خواب ببینم به جای توانیر رفته ام واوان :))))))))))))

تمام صحنه هایی که تصور کرده ام پر است از راضی، شادی و مهربانی، فکر کنم دوستشان داشته باشم :)

۳ حبه چیده شد. ۱

حال خوب :)


امروز یک روز توفانی بود، نگران نباشید، از آن توفان های خوب :)))))))))))


از آن روزها که صبح رفتم دیدم بهاره و امیر و کلی راجع به ایده های ناب اپلیکیشن صحبت کردیم و در حالی که به این فکر می کردم که چقدر عالیه که با این دو نفر کار کنم، عصر رفتم یک جای دیگر برای گرفتن پروژه و کارمان به این جا رسید که شاید از شنبه بروم پیششان برای کار --حتی تمام وقت، آن قدر که رویم تاثیر مثبت گذاشتند و آن قدر که خوشم آمد ازشان :)


برای یکی دو ساعت بعد از برگشتن در شوک بودم، این که انرژی مثبت این روزهای اخیر چقدر زندگی آدم را متحول می کند:))))


و چقدر اتفاق خوب می تواند برای آدم بیفند در یک روز، در چند ساعت :)

۲ حبه چیده شد. ۰

من در میان و ...


با تمام تکنیک هایی که برای بهتر بودن به کار می گیرم، خیلی از اوقات مهار کار از دستم خارج می شود...


البته پیشرفت مهمی که حاصل شده است این که معمولاً در میانه کار خودم را می بینم که دارم اشتباه می کنم، عصبانی شده ام، نگرانم، یا ترسیده ام... ولی معمولاً مهار کار در میانه بسیار دشوارتر از زمانی است که هنوز شروع نکرده ای...


اخیراً به یک مفهوم جدید از نگرانی رسیده ام، این که من بیشتر روزها نگرانم و استرس دارم چون آینده برایم نامعلوم است، اگر بپذیرم که همین نامعلوم بودن است که آینده را زیبا می کند، دیگر نگران نمی شوم :)


به تمرین ادامه می دهیم :))))

۱ حبه چیده شد. ۰

باز اومده ماه مهر...


قدیم ترها یک هم اتاقی داشتم در شرکت که وقتی حالش خیلی بد بود، پروژه هایش پیش نمی رفت یا هیچ راه حلی به ذهنش نمی رسید، همه کارهایش را متوقف می کرد و از یک صبح تا ظهر می چسبید به تمیز کردن میز کارش :)


همه پوشه ها را مرتب می کرد، برگه های اضافی را می ریخت دور، می رفت از مستخدم دستمال می گرفت و همه جا را دستمال می کشید...


بعد فردای اون روز انگار همه چیز به طور ناگهانی بهتر می شد :)


امروز یادش افتاده بودم :-| به عنوان روزهای آخر تابستان، یک خانه تکانی نصفه نیمه ی نیمه سالی انجام دادم، و الان که شب است، هیچ خسته نیستم...


احساس می کنم چقدر انگیزه دارم برای شروع کردن یه کار جدید، برای ادامه دادن مسیر، برای بهتر بودن، خدایا شکرت :)

۳ حبه چیده شد. ۱

خوشبختی یه رازه...


برای همه ما در زندگی روزهایی پیش میاد که سرحال نیستیم، از همان اول صبح توی رختخواب، وقتی چشمهایمان نیمه باز هست، می دانیم که سرحال نیستیم :-| 


شاید کم پیش بیاید یا زیاد، ولی مهم این است که بدانیم چطور می شود بهتر شد، مثلاً با آب خوردن، دوش گرفتن، یک چرت کوتاه، یا شاید تمیز کردن خانه...

یکی از این روزهایی که فکر می کردم سرحال نیستم، امینه برایم یک دوره آموزشی فرستاد در coursera به نام:

A Life Of Happiness And Fulfillment


یک دوره آموزشی شش هفته ای است برای افزایش سطح شادی و خوشبختی در شما، نکته جالب این که در هفته اول نخستین درس، از 7 موردی یاد می شود که باعث می شود سطح خوشبختی و شادمانی شما به شدت کاهش یابد، برایم جالب بود که چقدر آن اشتباهات برایم آشنا هستند :-|


و الان چند روزی است دارم به این دو سئوال فکر می کنم که تمرین درس اول است:

الف) خوشبختی از نظر شما چیست؟

ب) برای رسیدن به آن چه باید کرد؟


شاید دوست داشته باشید جواب هایتان را برایم بنویسید :)

۴ حبه چیده شد. ۱

آرام آرام


یادمه ماه های آخر کارمندی، با سپیده خیلی  جور شده بودم، دختر نازنینی بود و اون موقع ها یک گوشی جدید سامسونگ خریده بود و کلی عبارات تاکیدی جالب برایش می آمد از طرف گروه هایی که عضو بود تو وایبر خدابیامرز :))))


چند وقت پیش رفتم سراغ فایل هایی که اون موقع ها ازش گرفته بودم، قانون جذب و قانون شکرگزاری... نکته مهم این که چقدر احساس بهتر شدن به آدم کمک می کنه که دیدگاهش رو به زندگی عوض کنه، شاید اصطلاح بچه غول بیشعور را برای ضمیر ناخود آگاه شنیده باشید، بچه است چون منطق سرش نمیشه، غول است چون قدرت جادویی داره و بیشعوره چون فرق بین خوب و بد را نمی فهمه :-O


حالا فرض کنید یک شب سرد زمستانی است، باید به منزل برسید و باور شما این است که حکماً باید مدت زمان زیادی را در سرما بگذرانید و ماشین گیرتون نمیاد، فکر می کنید با این باور همین که پایتان برسه کنار خیابون یه تاکسی گرم قبراق جلوی پایتان ترمز می زنه؟ عمراً :))))))))))


در واقع ضمیر ناخودآگاه مسئولیتش اینه که باورهای شما را تحقق بده، حالا اگه باور شما اینه که پایان نامه تون تموم نمیشه، خب ضمیر ناخود آگاه مثل یه بچه غول بیشعور برایتان اون رو محقق می کنه و نمی فهمه که شما واقعاً نمی خواهید اون اتفاق بیفته و فقط می ترسید!


اگه باورتون اینه که پولدار میشین، سلامتی تون را به دست میارید یا یه کار خوب گیر میارید، همون اتفاق میفته، اگه واقعاً باور داشته باشید :) باورهای ما آن قدر قدرتمندند که می توانند دنیا را تکان بدهند :)


بیایید باورهای مثبتی داشته باشیم، اولین اصل در روانشناسی مثبت نگر :) ;)

۳ حبه چیده شد. ۱

مهر خاوران :)


به نظر هیچ کس نمی آید که سی دو سالگی سن خاصی باشد...


نه اول دهه است، نه آخر، نه وسط و نه از آن سن هاست که مثلاً دو تا عددش عین هم هستند، مثل 33 :)))))

تازه می گویند که هی داری در دهه سی پیشروی می کنی و واقعاً افسردگی سی سالگی نگرفته ای هنوز؟!


جدای نظرات الهام که می گوید دهه سی درخشان ترین دهه زندگی آدم است که توامان آزادی و قدرت داری و چرا افسردگی؟ من هر روز در سال هم که افسردگی سی سالگی بگیرم، روز تولدم خوشحالم :)


مگر می شود روزی که آدم خانوم تولد هست، یک عالمه خودش را دوست دارد، همه را دوست دارد، زمین قشنگ است، آسمان قشنگ است، هوا خوب است، این همه کادو گرفته، کیک خورده، موسیقی گوش کرده، از صبح فقط هر کاری که دوست داشته انجام داده، را دوست نداشته باشد؟ 


دلم می خواست نگاهم به همه روزهای سال مثل روز تولد بود...


سرو ستاه نامه:

این جلسه هم به آقای کیانی گفتم که مرور کرده ام و درس جدید نمی زنم (در مرور دستگاه ها رسیده بودم تا مخالف سه گاه)، استاد نگاه مهربانانه ای انداخت، از آن ها که انگار نگرانم شده باشد در این سه جلسه ای که درس جدید نزدم...

ادامه دادم: "ولی اگر می شود خاوران را برایم بزنید، دفعه بعد خاوران می زنم :)" استاد گفت: "خاوران ماهور :) می خواهی بیایی این جا بنشینی یا از همان جا که نشسته ای نگاه می کنی؟" گفتم: "همین جا خوب است..." و استاد برایم زد، تکه به تکه، آرام، مهربان، مثل همیشه، "این جا را نگاه کن، همان کرشمه است، فقط پرده ها عوض شده... این یکی را ببین شبیه بسته نگار نیست؟ پرده ها عوض شده در خاوران و به نظرت شبیه نیامده... همه آن هایی هم که شبیه نیستند و جدید، بعداً برایت تکرار می شود، دفعه بعد خاوران بزن برایمان" :)


و من خاوران می زنم، همه این هفته خاوران می زنم به خاطر همه عصرهای شنبه، به خاطر نگاه مهربان استاد، به خاطر ماهور :)

۲ حبه چیده شد. ۳

ایجاد انگیزه


نکته مهم در خود اشتغالی حفظ انگیزه بالا برای ادامه کار است و با تجربه 5 ماهه من،به جرات می توان گفت مهمترین عوامل تخریب انگیزه عبارتند از:

احساس نامفید بودن، احساس بی فایده بودن روند در پیش گرفته شده، شنیدن کلمات دلسرد کننده از اطرافیان و به دنبال آن احساس اشتباه کردن، گوش دادن به ندای غر زننده درونی که هر از چند گاهی سر بلند می کند و مهمتر از همه وسوسه برای برگشتن به روند ساده و سرراست سابق به جای این همه چالش!


در چند روزی که هیچ انگیزه ای برای ادامه کار نداشتم و آن قدر از فیدبک منفی ای که گرفته بودم عصبانی بودم که پناه برده بودم به افسردگی، بعد از خواندن کتاب تئوری انتخاب، به نکات جالبی رسیدم. این که افسرده بودن و غر زدن دقیقاً راحت ترین کاری است که می توانی انجام دهی :)))


مثلاً امروز صبح ساعت 7 بیدار شدم، همین طور که در جایم غلت می زدم، محل خوابیدن را از روی تخت به روی فرش تغییر دادم :))) بعد هی غلت زدم، هی غلت زدم، این وسط یاد خاطره مونا افتادم (که می گفت باید خودت را مجبور کنی که بلند شوی) و یاد حرف‌های کتاب گلاسر (که می گفت کار ساده تر این است که بخوابی و هیچ کار نکنی...)


کار سخت تر البته این است که برگردی به کوران کار، دوباره تلاش کنی، دوباره شکست بخوری، سرزنش شوی، فحش بشنوی ولی ناامید نشوی :)


خواستم بگویم این روش معمولاً بهترین روشی است که برای بازگرداندن انگیزه روی من جواب می دهد، انگار به شعورم توهین می شود اگر بخواهم قبول کنم که کار ساده تر و پوچ را انتخاب کنم :)


اگر بی انگیزه شده اید، امتحان کنید، حتماً جواب می دهد :)


این میدان، حریف سر سخت می طلبد، بسم الله :)

۱ حبه چیده شد. ۱
در جستجوی درون و برون...
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۶)
زندگی بهتر (۸۴)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۳)
صابرانه (۴۵)
از این روزها (۱۶۶)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۶)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۹۹)
کتابخوانی (۶)
مشاوره (۸)
آن سوی آب‌ها (۸۶)
داستان (۲)
چالش وبلاگی (۱)
آخرین نوشته ها
بسی عشق بودی در این چهار سال
فایزر، تویی؟
کودکان فیلسوف‌اند
خسته ناخوش
La vie en rose
لالایی
خودکفا
خواب نمی‌برد مرا
نداند که نداند
نه تشویق، نه تنبیه
محبوب ترین نوشته ها
لیلی، نام دیگر عشق است...
گاهی بیرون رو نگاه کن
کوچولو بیا*
سهیم شدن
امن‌سازی
مادرانگی :)
یازده ضربدر سه
سوگواری
ظاهر و باطن
حضور
پربیننده ترین نوشته ها
هَکَلچه :-)
شفایافتگان
مهاجرت
لالایی لیلی :)
"هل اتی" کجا رفت؟
مادر شوهر
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
لیلی، مثلِ پری
مادرانگی :)
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
یک عالمه یک*
تاریخچه نوشته ها
خرداد ۱۴۰۰ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۴۰۰ ( ۹ )
فروردين ۱۴۰۰ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۹ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۹ ( ۹ )
دی ۱۳۹۹ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۹ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۹ ( ۷ )
مهر ۱۳۹۹ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۹ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۹ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۹ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۹ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۹ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۹ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۸ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۸ ( ۸ )
دی ۱۳۹۸ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۸ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۸ ( ۱۱ )
مهر ۱۳۹۸ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۸ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۹ )
دی ۱۳۹۷ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۸ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
دی ۱۳۹۶ ( ۷ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۷ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۶ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳ )
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
صخره‌نورد
لافکادیو
هیچ
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان