شخصیت شناسی!


یکی از این آزمون های انلاین شخصیت شناسی شرکت کردم که بعدش یکی از مشاورین زنگ زد و گپی زدیم که تشخیص دهد که آزمون مطابق شخصیتم هست یا نه :-| (مثلاً من الان خیلی به آزمون معتبر اهمیت می دهم)


جدای آن که من 6 آزمون غیر معتبر از همین جنس شرکت کرده بودم قبلترها و در همه هم جوابش بلااستثناء یکی بود، خانم مشاور حرف جالبی زد، گفت: در این آزمون شخصیت شما نشان دهنده ترجیح شما برای نظم و برنامه ریزی بسیار دقیق است، در این حالت برای این که کمی ترجیح های طرف مقابل هم در خودتان تقویت کرده (و رویش نشد که بگوید کمی نرمال شوید)، باید یک سری کارهایی انجام دهید بی برنامه و بدون برنامه ریزی قبلی :-|

از آن دسته کارها که در حالت طبیعی اسمش را می گذارید وقت تلف کردن و حالتان بد می شود از انجامش، مثل تلویزیون نگاه کردن :-|


در همین راستا، امروز را به علافی گذراندم و الان در حد مرگ حالم بد است :-| 


یکی بیاید من را ببرد تیمارستان، لطفاً :-|

۶ حبه چیده شد. ۳

به آرامی و زیبایی* :)

 

بحث داغ یکی از شب های اخیر من و صابر، علت خطاهای شناختی در تصمیم گیری های من بود، جدای این که چند مورد به موارد اشاره شده در نوشته قبلی ام اضافه کردم ("وقتی کسی می گوید: تو نمی توانی!")، صابر نظر خوبی داد، 

گفت: "اگر در پاسخ هایی که می دهی کمی از شتاب زدگی کم کنی، مثلاً بگویی بعداً پاسخ می دهم، اجازه بدهید کمی فکر کنم، فرصت بگیری برای مشاوره... حتی اگر این وسط مشاوره هم نگیری، خطاهایت نصف می شود!"


بعد صحبت کردیم درباره عجله کردن و صبوری، می گفت: نگاه کن چقدر در انجام کارهایت عجله می کنی... چقدر تند راه می روی، تند حرف می زنی، تند غذا می خوری... این ها همه تاثیر دارد، گاهی آدم برای این که جلوی شتاب زدگی هایش در تصمیم گیری را بگیرد، باید طور دیگری تمرین کند، مثلاً سعی کند آرام غذا بخورد، آرام راه برود، حتی تمرین کند آرام و شمرده حرف بزند، از روی عمد...


چقدر یاد صحبت های استاد افتادم سر کلاس های سنتور شنبه، استاد کیانی همیشه درباره ریز زدن نظر مشابهی دارند، می گویند: شما وقتی درست یاد گرفته ای چطور تند ریز بزنی که اگر بگویم سرعتش را کم کن، بتوانی همان قدر شمرده بزنی... وگرنه در آن آشفتگی معلوم نیست چه می نوازی...


احساس کردم مشابهت عجیبی بین این دو پدیده هست، من اصلاً بلد نیستم آرام حرف بزنم، یا حتی آرام غذا بخورم :-| 

زمان کارمندی، وقتی می رفتیم غذاخوری، همیشه نفر اول من غذایم را تمام می کردم، شاید در کمتر از 3 دقیقه :-|


اما دو روز است که دارم تمرین می کنم، می نشینم جلوی ساعت و سعی می کنم غذا خوردنم 15 دقیقه طول بکشد (چه کار حوصله بری :)))))))))) ) و آن قدر آرام می خورم که احساس می کنم می فهمم در همه اجزای غذا چه ریخته ام :)


از حق نگذریم لذتش بیشتر است :)


* "به آرامی و زیبایی" عبارت تاکیدی من هست، برای وقت هایی که آن قدر هول هستم که همه چیز خراب می شود، مثلاً سر قلم گیری های تذهیب که واقعاً دقت می خواهد و صبوری، یا موقع گیر افتادن در ترافیک شبانه تونل رسالت (شرق به غرب)، آن موقع ها با خودم تکرار می کنم، به آرامی و زیبایی، به آرامی و زیبایی و بعد کارها بهتر پیش می رود :)))


چند وقت پیش که Interstellar می دیدیم، عبارتی بود تحت عنوان "nice and easy" که خلبان موقع هدایت سفینه تکرار می کرد، فکر می کنم معادل همین به آرامی و زیبایی من باشد :-)))))))))))

۷ حبه چیده شد. ۵

خطای شناختی تصمیم گیری و مشاوره :-|

خوب می دانم که در زندگی زیاد دچار خطای شناختی می شوم، خطاهای شناختی خودشان را در تصمیم گیری های سخت نشان می دهند و دام اصلی این است که بلد باشی چطور یک تصمیم سخت بگیری :-|

تصمیم سخت، یعنی انتخاب بین دو مورد با مزایای گوناگون ولی ارزش مشابه برای شما و هر چقدر بیشتر احساس خفن بودن داشته باشی در توجیه کاری که کردی، حتی به فکر استفاده از تصمیم گیر هم نمی افتی که حداقل کمک کند گزینه ها را اولویت بندی کنی :-|

چندی است به این نتیجه رسیده ام، یکی از بزرگترین دام هایی که باعث می شود شروع به انجام دادن کاری بکنم که "نمی‌خواهم"، عبارت "تو نمی‌توانی" هست... یعنی کافیه وسط جلسه آشنایی برای شروع یک کار، کارفرما درباره نتوانستن من نظر بدهد، آن وقت دیگر به خواستن و شرایط و پول و وقت و خانواده و ... به هیچی فکر نمی کنم! در لحظه گارد بسته می گیرم که "البته که من می توانم"!!!!!!

و خب چون استعداد غریبی در توجیه کردن دارم (هم برای خودم و هم برای دیگران) می توانم تا مدت‌ها کاری را ادامه دهم که نمی‌خواهم، با این توجیه که می‌توانم :-|

و خب شاید هزاران هزار کار باشد که من بتوانم، آیا باید بروم همه را انجام دهم؟ چه چیز را می خواهم ثابت کنم، نمی دانم :-|


حالا این وسط فقط چند نفر هستند که علاوه بر دلسوزی، جسارت این را دارند که به من گوشزد کنند که "یادت رفته که این کار را دوست نداری؟" و بعد پافشاری کنند، من را به چالش بکشند و اصرار کنند که چرا...

خدا را شکر برای همان چند نفر :)


پ.ن. سایت متمم هم دو نوشته مرتبط با این موضوع دارد:

 خطاهای شناختی تصمیم گیری: تایید خود :-| 

 خطاهای شناختی تصمیم گیری: چرا این تصمیم را گرفتید؟ :-|||


۴ حبه چیده شد. ۰

Inside Out

چند شب پیش با صابر انیمیشن inside out رو دیدیم، که افراد زیادی به من توصیه کرده بودند که ببینم و با این نوشته، من هم می خواهم شما را به همین کار ترغیب کنم مثلاً:)

انیمیشن 1:30 ساعته ی inside out، در واقع ما را به سفری روانشناسانه می برد، در درون مغز دختری کوچک، از زمان تولد تا نوجوانی و ما با پنج حس درونی وی (خوشی، خشم، غم،نفرت و ترس) همراه شده و از دریچه چشمان وی به بیرون نگاه می کنیم.

مفاهیم حافظه کوتاه مدت، بلند مدت، موجودات خیالی کودکی هایمان و جزیره های کوچکی که در حافظه بلند مدت ما شکل می گیرند، به سادگی و در قالب سفری در درون حافظه توضیح داده می شوند.

دیدگاه من بعد از تماشای این فیلم به دنیا بهتر شد، انگار برایم ملموس تر شده باشد، وقتی کسی درباره کنترل احساسات سخن سرایی می کند یا اصرار دارد نیمه پر لیوان را ببینم، در موقع خشم بیشتر سعی می کنم به تئوری انتخاب فکر کنم و این که می توانم به جای کلید خشم، کلید غم را بفشارم یا حتی شادی...

دیدم ترجمه 'پشت رو' برای این فیلم انتخاب شده، ولی شاید تعبیر 'نگاهی به درون' مناسب تر باشد.


پ.ن. "شهرزاد" هم زیباست:)

۳ حبه چیده شد. ۲

غمناک نباید بود...

شب یلدایی که گذشت مبارک :)


دیروز من عجیب درگیر کارهای وبسایت بهاره و امیر بودم، آن قدر که نفهمیدم کی ساعت 7 شد، صابر آمد و گفت: هنوز لباس نپوشیدی که :-|


آری و این گونه بود که در خانه مامان به پستی درباره حسادت فکر می کردم و دیدم نوشته تلخی از آب در خواهد آمد، حرف توی حرف آمد و آن قدر گپ زدیم که اصلاً یادم رفت که دوشنبه بوده :))))))))))))))) از آن نخود خوران های شب یلدایی :))))


ولی حالا که یلدا گذشته می نویسم درباره اش، می خواستم بگویم جنس حسادت در خانم ها و آقایون فرق می کند...

وقتی یک خانمی شروع می کند به حسادت، تو به راحتی متوجه می شوی، نه تنها توی مخاطب، بلکه همه عالم :) آن قدر که همه اعضا و جوارحش سیگنال منفی برایت می فرستند، حتی اگر شوخی کند آن وسط، باز هم تابلو است :-|


ولی مردها این طور نیستند، طرف حسادت می کند و نمود خارجی اش این است که تو را دست می اندازد، مسخره بازی در می آورد، آن وسط اگر خیلی دقت کنی، وسط همه دست انداختن های لوسی که از خودش نشان می دهد، می فهمی که یک جای کار اشکال دارد انگار، البته اگر مخاطب مردی باشد مثلاً از همکاران، او هم اصلاً محل نمی گذارد، جواب می دهد، مسخره بازی می کند، دستش می اندازند، می خندد و می گوید بی خیال :-|


و این گونه داستان حسادت در بین زن ها این قدر معروف شده است، شاید...


پ.ن. دیروز وسط آن همه سرسامی که برای کارهای وبسایت گرفته بودم، برای صابر هم یک کوکوی سیب زمینی جدید پختم با دستور الی گلی :) این گونه که یک سیب زمینی را می گذاریم آب پز شود با لوبیا چیتی، بعد با یک سیب زمینی خام و پیاز رنده می کنیم تا حسابی به هم بچسبند (تخم مرغ که فراموش نمی شود ان شاء الله) و در نهایت این ها را شبیه کوکوی سیب زمینی پهن می کنیم و سرخ و اینا (البته من شبیه کتلت دانه دانه درست کردم)، به نظرم مزه اش خوب شد، البته بهتر است لوبیا چیتی ها خوب پخته باشند :)

۱ حبه چیده شد. ۱

مکانیزم مغز ما


این شب ها صابرِ خسته رسیده و نرسیده تلویزیون را روشن می کند...

بعد حتماً می زند یک کانالی که بی دردسرترین برنامه ممکن را پخش می کند، مثل یک برنامه طنز بی محتوای الکی، به قول خودش چیزی که نیاز به فکر کردن نداشته باشد :-|


می گوید همه حوادث روز، می شوند فکرهایی مارگونه که در مغزم می پیچند به هم، و نگاه کردن یک برنامه الکی کمک می کند که مغزم خالی بشه :)))


به قول باربارا اوکلی در learn how to learn، وقتی ذهنت درگیر حل مسئله مهمی است، به اجبار به خودت استراحت بده، تایمر بگذار، تعهد کن یا هر کاری که باعث بشه دیگه به اون مسئله فکر نکنی (مثلاً یک سریال الکی ببین) و به ناخودآگاهت اجازه بده در اون پشت، آرام آرام مسئله را برایت حل کنه...


اون طوری صبح که بیدار می شوی، یک هو می بینی راه حل مسئله مثل هلو مقابل تو نشسته است که بخوری اش :)

۱ حبه چیده شد. ۳

با منبر خداحافظی کن :-|


صابر می گوید من از آن آدم هایی هستم که اگر فکر کنم یک مطلبی درست است، می روم بالای منبر و دیگر پایین نمی آیم :-|

می گوید این اخلاق خوبی نیست و خیلی از اوقات مخاطب علاقمند به مطلبی که برایش تعریف می کنم نیست :-|


موضوع اصلی بحثمان همین داستان خام گیاهخواری بود...

می گفت: "مثلاً رفته ای مهمانی و میزبان کلی تدارک دیده است، 

خیلی به میزبان علاقه داری، درست،

نگران سلامتی اش هستی، درست،

ولی وقتی قورمه سبزی پخته است برای شام، چه لزومی دارد بروی بالای منبر و دو ساعت و نیم راجع به فواید خام خواری صحبت کنی، در حالی که همه دلشان را صابون مالیده اند که شام بخورند و بعد معذب می شوند؟!"


این روزها خیلی به حرفهایش فکر می کنم، راست می گوید، اسباب شرمندگی...

می خواهم با منبر خداحافظی کنم :)))))))))))

تمرین می کنیم :)

۱ حبه چیده شد. ۲

نیمه پر لیوان :)


تازگی ها یکی از دوستان دوران دبستان من پیدا شده، البته من او را خوب یادم نمی آید، چون هیچ وقت کلاس ما نبود، ولی یک ویژگی شاخص دارد که دوست داشتنی نیست، و آن این که حافظه خاطرات منفی اش بسیار خوب کار می کند :-|


مثلاً می توانی از او بپرسی که 20 سال قبل چه کسی بدجنس بود (اگر برای یک بچه دبستانی بدجنسی معنا داشته باشد اصلاً :-|)؟ چه کسی یک بار سر کلاس سوم در آن عالم بچگی تقلب کرد (مجدداً اگر بچه سوم دبستان خوب درک کند که تقلب یعنی چه...)؟ چه کسی او را اذیت کرده؟ چه کسی تحویلش نگرفته؟ چه کسی او را سر بازی ها راه نداده؟ :-|


و این برای همه ما کمی عجیب است شاید...

همه ما که از پیدا کردن همدیگر کلی ذوق کردیم، حتی اگر آن زمان ها با هم قهر می کردیم، دعوا می کردیم یا همدیگر را دوست نداشتیم... 


قشنگ این است که حالا همدیگر را پیدا کرده ایم بعد از بیشتر از 20 سال...

شاید باید سعی کنیم خاطرات بد را فراموش کنیم، اگر بخواهیم کمی آسوده تر و شادتر زندگی کنیم گاهی...

۰ حبه چیده شد. ۱

یک تیر و دو نشان :)


تکنیک Pomodoro برای من به خوبی کار می کند :) (امیدوارم برای شما هم همین طور باشد)...


نکته این که نه تنها با این تکنیک امروز 17 بازه 25 دقیقه ای مشغول کاری بودم که مدت هاست ازش فرار می کردم (تعبیر دیگری از اهمال کاری من)، بلکه بازده کاری ام بسیار رفته بود بالا، یعنی زمانی که در بازه های 5 دقیقه ای خودم را مجبور می کردم حتی اگر درست وسط کاری بودم که در حالت عادی امکان نداشت از سرش بلند شوم، بر خلاف میلم بلند می شدم چند قدم راه می رفتم، یک لیوان آب  می خوردم و کارهایی نظیر این، و در کمال شگفتی، وقتی بر می گشتم، بعد از یک دقیقه یادم می آمد که کجا بودم و مهمتر از آن انگار که از یک خواب یک ساعته بیدار شده باشم، مغزم هم خیلی بهتر کار می کرد و اکثراً راه حل های خوبی به ذهنم می رسید :)


خبر خوب دیگر این که آن قدر در این 9 ساعت فسفر سوزاندم، که هم نهار و هم شام به اندازه یک گرگ گرسنه غذا خوردم :)))))


می شود یک تیر و دو نشان :)


۱ حبه چیده شد. ۲

Pomodoro :)


شاید در زندگی روزمره، درسی یا حرفه ای تون اهمال را تجربه کرده باشید، اگر بله، این یادداشت را دوست خواهید داشت :)

این موضوع آن قدر ریشه ای است و دغدغه افراد مختلف که اگر با کلمه کلیدی procrastination سرچ کنید یک عالمه سایت و مطلب میاد برای این که ریشه اش چیست و چه باید کرد!


نکته مهم این است که اهمال کاری یا به تعویق انداختن کارهایی که باید انجام بدهید، خیلی از موقع ها به خاطر کمال گرایی پیش میاد، نه تنبلی، یعنی چون تمایل دارید که همه چیز خیلی کامل و بی نقص انجام بشه، این بلا سرتون میاد، نه به خاطر این که تنبلی تون میاد که انجامش بدهید :)


من خودم به عنوان یکی از قربانیان اهمال کاری (و نماد کمال گرایی:)))))))))) ) اعتراف می کنم که راه های زیادی را برای درمان این مشکل امتحان کرده ام، از انواع روش های ایجاد انگیزه، تا تلقین مثبت و mindfulness، با این حال هنوز یکی از مشکلاتم هست، و هر جایی که یک مطلبی برای درمانش می بینم، زود شاخک هایم تکان می خورد که بدو بدو، این را هم امتحان کن :))))


حالا می خواهم بگویم که دیروز در راستای دوره اولی که امینه در coursera معرفی کرد برای شادی و من خیلی راضی بودم، گفت که یک دوره دیگر هست به اسم Learning how to learn و یک جورهایی با آموزش ساختار مغز به تو کمک می کند هر چیزی را که بخواهی یاد بگیری، من هم که عاشق یادگیری، سریع رفتم در دوره ثبت نام کردم.


خلاصه کنم که درس اولین هفته دوره اهمال کاری و راه مقابله با آن بود (شاهد از غیب رسید:))))) و توضیح داده بود که اهمال کاری در انجام یک کار، زمانی رخ می دهد که آن کار مغز شما را یاد یک رنج قدیمی بیاندازد، یا چیزی که ناراحتش می کند یا یک ترس یا ... برای همین وقتی می خواهید آن کار را شروع کنید، مغز ترجیح می دهد که کار دیگری بکند و معمولاً اگر کمال گرا باشید، مغزتان توجیه های خفنی رو می کند که حالا بعداً این یکی کار اول را انجام می دهی و ولش کن و این یکی اولویتش بالاتر است و ...


راه درمان چیست؟ تکنیکی به اسم Pomodoro که در زبان ایتالیایی یعنی گوجه فرنگی :) در این روش شما از یک تایمر استفاده می کنید که حالا انگار طراح تکنیک یک ساعت گوجه فرنگی شکلی داشته است :)))))))


و چهار اصل را پیاده می کنید:

1- 25 دقیقه به فرآیندی که دچار اهمال کاری شده است می پردازید (فقط و فقط 25 دقیقه).

2- همه و همه چیزهایی که ممکن است حواس شما را پرت کند را خاموش می کنید، یا از دسترس خارج نگه می دارید.

3- با تمام تمرکز به همان موضوع می پردازید و تعهد می دهید که هیچ کار دیگری نکنید به غیر از همان کار.

4- بعد از 25 دقیقه، 5 دقیقه به خودتان جایزه می دهید، حالا این جایزه می تواند چک کردن تلگرام باشد، یک لیوان آب باشد، یا هر کاری که به نظرتان در آن 25 دقیقه هی می خواستید انجام دهید :)))))))))


در دوره بعدی که 25 دقیقه تکرار می شود، زمان جایزه بیشتر خواهد شد حتی تا 25 الی 30 دقیقه :)


نکته این است که با طی کردن چند 25 دقیقه ی pomodorمانند انگیزه های شما بر می گردد و می تواند با خیال راحت کارتان را نجام دهید، هر چند توصیه می شود، هم به خاطر حرفی که نسترن چند وقت قبل راجع به تکنیک 20-20-20 و نگاه کردن به صفحه مونیتور گفت و هم به خاطر عضلات کمر، به همین بازه های pomodorی وفادار باشید و بعد از 25 دقیقه از سر جایتان بلند شوید و ببینید چقدر بازده کاری تان می رود بالا، بر خلاف زمانی که دارید 5 ساعت یک نفس خودتان را سر یک موضوع هلاک می کنید :)

۵ حبه چیده شد. ۶
در جستجوی درون و برون...
موضوعات
سروستاه نامه، سنتور (۲۷)
خوشنویسی، تذهیب (۱۷)
کار، iOS، اندروید (۳۷)
زندگی بهتر (۸۴)
یاد ایام (۲۸)
مهلا (۲۳)
صابرانه (۴۵)
از این روزها (۱۶۷)
یک سال بدون... (۱۲)
خانه دوست کجاست؟ (۲۶)
آشپزی، خام گیاهخواری (۱۹)
نی‌نی گولو، لیلی (۱۰۱)
کتابخوانی (۶)
مشاوره (۸)
آن سوی آب‌ها (۸۷)
داستان (۲)
چالش وبلاگی (۱)
آخرین نوشته ها
بدو گفتم که مشکی یا عبیری...
لبه‌ی پیاده‌رو، هم سطح جاده
سیاه و سفید
تنظیم روی فرکانس دیگر
هر نه ماه هم تکرار کنیم!
بیخودی
اعلام حیات :)
کرونا تست
مدرسه
کرونا در یک قدمی
محبوب ترین نوشته ها
گاهی بیرون رو نگاه کن
لیلی، نام دیگر عشق است...
کوچولو بیا*
سهیم شدن
امن‌سازی
بسی عشق بودی در این چهار سال
مادرانگی :)
یازده ضربدر سه
سوگواری
شب‌های روشن
پربیننده ترین نوشته ها
شفایافتگان
هَکَلچه :-)
مهاجرت
لالایی لیلی :)
"هل اتی" کجا رفت؟
پسر یا دختر! مسئله این است...
مادر شوهر
بی کلید در* :-)
لیلی، مثلِ پری
مادرانگی :)
نوشته های پر بحث تر
هَکَلچه :-)
کوچولو بیا*
لیلی، مثلِ پری
خب تا آخرش رو بگو :-|
لیلی، نام دیگر عشق است...
دوبله وسط :-)
پسر یا دختر! مسئله این است...
بی کلید در* :-)
آشپز که دو تا شد...
گاه اندوه من
تاریخچه نوشته ها
بهمن ۱۴۰۰ ( ۳ )
دی ۱۴۰۰ ( ۴ )
آذر ۱۴۰۰ ( ۳ )
آبان ۱۴۰۰ ( ۶ )
مهر ۱۴۰۰ ( ۸ )
شهریور ۱۴۰۰ ( ۸ )
مرداد ۱۴۰۰ ( ۷ )
تیر ۱۴۰۰ ( ۹ )
خرداد ۱۴۰۰ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۴۰۰ ( ۹ )
فروردين ۱۴۰۰ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۹ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۹ ( ۹ )
دی ۱۳۹۹ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۹ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۹ ( ۷ )
مهر ۱۳۹۹ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۹ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۹ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۹ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۹ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۹ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۹ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۸ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۸ ( ۸ )
دی ۱۳۹۸ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۸ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۸ ( ۱۱ )
مهر ۱۳۹۸ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۸ ( ۸ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۹ )
دی ۱۳۹۷ ( ۸ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۷ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۸ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
دی ۱۳۹۶ ( ۷ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۷ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۲ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۶ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۸ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۸ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۹ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۸ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۹ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۹ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۸ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۹ )
دی ۱۳۹۴ ( ۹ )
آذر ۱۳۹۴ ( ۸ )
آبان ۱۳۹۴ ( ۸ )
مهر ۱۳۹۴ ( ۹ )
شهریور ۱۳۹۴ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۴ ( ۶ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۳ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۸ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۹ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۹ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۹ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳ )
پیوند ها
گروه نرم افزاری پرکا
دامن گلدار اسپی
تیرمن
جولیک
نارخاتون
یک آشنا
آقاگل ملت
ذهن زیبای یلدا
faella
توکا
وقتی فاطمه روز به روز بزرگتر می‌شود
یک مترسک
وایسیـ ورسا
می‌خواهم فاطمه باشم
غرور شکسته
فیلوسوفیا
پرتقال دیوانه
حریری به رنگ آبان
در دیار نیلگون خواب
دکتر میم
خانومی جانم
روزنوشت های میم صاد
پنجره می‌چکد
ریشه در باد
حنا
صخره‌نورد
لافکادیو
هیچ
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان